salamashna.mihanblog
عده ای در برابر ناملایمات و سختیها مانند کوه آتشفشان میمانند و زبانه های آتش درون خود را مانند سیلاب کذاب بیرون میریزند.شکوه و ناله سر میدهند و تحمل هیچگونه سختی را ندارند و به اصطلاح قرآنی صبر نمیکنند . در نگاه اول صبر بسیار تلخ است و صبر نام درختی است که میوه ای بسیار تلخ مانند زهر دارد.

به نظر شما چرا در قرآن و روایات به صبر این قدر توصیه و تاکید شده؟
اهمیت صبر به خاطر چیست؟
صبر به معنای شکیبایی و بردباری کردن و در اصطلاح قرآنی خویشتن داری و کف نفس است.به چیزی که شرع و عقل آن را شایسته و سزاوار میداند و یا از چیزی که شرع و عقل از آن نهی میکند.
صبر قدرت ارادهایمانی و تسلط آنست بر هیجانها و انفعالات نفسانی که منشأ آن آرزوها و تأثرات بیرون از نفس میباشد.
دنیا همواره با مشکلات عجین شده است یکی از سنتهای الهی این است که انسان در سختیها تربیت میشود و یا به معنای جوهره وجودی انسان در سختیها خالص میشود و از غبار غفلت و گناه پاک میشود ولی ما چون علت این مشکلات و مسائل را نمیدانیم سریعاً شکوه و ناله سر میدهیم.
بچه ای که وارد مدرسه میشود باید نظم و قانون مدرسه را رعایت کند دیگر نمیتواند مثل قبل تا هر ساعتی که خواست بخوابد هر چه خواست بخورد و یا هر گونه که خواست رفتار کند این خویشتن داری از هر گونه عمل او را به تدریج تربیت میکند .طلا برای خالص شدن باید در درجه بالا حرارت ببیند تا ناخالصیها از او گرفته شود.هر چقدر خالصتر با ارزشتر.
صبر به معنای تحمل و سوختن نیست بلکه به معنای سازندگی است . بعضیها یک عمری با فقر و نداری طی میکنند و هیچ تلاشی برای بهبود شرایط مالی شان نمیکنند .
خانمی سالیان سال با مردی معتاد زندگی میکند و هیچ گامی برای زندگی سالم بر نمیدارد و یا مادری با فرزندان بد میسازد و هیچ کوششی در تغییر خود و تربیت فرزندان نمیکند . اینان همه میگویند ما داریم صبر میکنیم در حالی که این صبر در فرهنگ قرآنی هیچ جایگاهی ندارد.
صبر در دل خود تلاش و کوشش فراوان دارد و این که انسان صابر،شاکر و راضی است اما به بدبختی عادت نمیکند و به عبارت دیگر گروهی به بدبختی و نکبت در زندگیشان اعتیاد پیدا کردهاند و نمیتوانند از این زندگی نکبت بار خود را نجات دهند.

قرآن بسیار زیبا صابران سربلند را معرفی میکند :
کسانی که بعد از آزمایشات خداوند و امتحانات الهی ،تلاش میکردند و صبر را پیشه خود میسازند.
ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ هَاجَرُواْ مِن بَعْدِ مَا فُتِنُواْ ثُمَّ جَاهَدُواْ وَصَبَرُواْ إِنَّ رَبَّکَ مِن بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَّحِیمٌ.
اما پروردگار تو نسبت به کسانی که بعد از فریب خوردن، (به ایمان بازگشتند و) هجرت نمودند و سپس جهاد کردند و در راه خدا استقامت کردند پروردگارت، بعد از انجام این کارها، بخشنده و مهربان است (و آنها را مشمول رحمت خود میسازد ).(نحل/110)
صابران هیچ گاه در برابر آنچه در راه خدا به آنان میرسید سستی نکردند و ناتوان نشدند و تن به تسلیم ندادند .خداوند استقامت کنندگان را دوست دارد و سخنانشان این است خدایا گناهان و تندرویهای ما را ببخش و قدمهای ما را استوار بدار.
در مقابل نیز گروهی هستند که در هر مصیبتی به جزع و ناله میپردازند.
این قانون طبیعی است که هر کسی در هر کاری صبر و استقامت کند به نتیجه میرسد . شاگردانی که فقط شب امتحان درس میخوانند آنان که هیچ تلاشی برای زندگی خوب نمیکنند و همیشه چون تحمل سختیها را ندارند زود صحنه را خالی میکنند پاداشی ندارند و روز کاشت گندمی نکاشتهاند تا روز برداشت درو کنند.
مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ وَلَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُواْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ .96
مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ.97
آنچه نزد شماست فانی میشود; اما آنچه نزد خداست باقی است; و به کسانی که صبر و استقامت پیشه کنند ،
مطابق بهترین اعمالی که انجام میدادند پاداش خواهیم داد.
هر کس کار شایستهای انجام دهد، خواه مرد باشد یا زن، در حالی که مؤمن است، او را به حیاتی پاک زنده میداریم و پاداش آنها را به بهترین اعمالی که انجام میدادند، خواهیم داد.(96-97/نحل)
صابران از خسارتهای مالی،جانی و از همه مهمتر ایمانی در امان هستند.
إِن تَمْسَسْکُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِن تُصِبْکُمْ سَیِّئَةٌ یَفْرَحُواْ بِهَا وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئًا إِنَّ اللّهَ به ما یَعْمَلُونَ مُحِیطٌ
اگر به شما خوشی رسد آنان را بدحال میکند و اگر به شما گزندی رسد بدان شاد میشوند و اگر صبر کنید و پرهیزگاری نمایید نیرنگشان هیچ زیانی به شما نمیرساند یقیناً خداوند به آنچه میکنند احاطه دارد(آل عمران/120)
دفع بدی با نیکی
یکی از مصادیق صبر دفع بدی با نیکی است .زیرا هر کس بدی کند انتظار مقابله با مثل را دارد به ویژه افراد بد چون خودشان از این قماش بند،و گاه یک بدی را چند برابر پاسخ میگویند.
هنگامی که ببینند طرف مقابل نه تنها بدی را به بدی پاسخ میدهد بلکه با خوبی و نیکی به مقابله برخاسته طوفانی در وجودشان به پا میشود و در وجدانشان تحت فشار شدیدی قرار میگیرد و بیدار میگردد.
انقلابی به درون جانشان صورت میگیرد شرمنده میشوند و احساس حقارت میکنند و برای طرف مقابل عظمت قائل میشود.
اینجاست که کینهها و دشمنیها با طوفانی از درون جان در میرود و جای آن را محبت و صمیمیت میگیرد.
وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ
و نیکی با بدی یکسان نیست [بدی را] آنچه خود بهتر است دفع کن آنگاه کسی که میان تو و میان او دشمنی است گویی دوستی یکدل میگردد(فصلت/34)
اگر چه همیشه افرادی هستند که اگر شما خوبی کنید باز بدی میکنند اما خداوند به تمام اعمال بندگان آگاه است و پاداش صابران را خود میدهد.

مصداق دیگر صبر،حفظ خود از گناه و وسوسه های شیطان است بسیارند کسانی که دم از عشق خدا میزنند ولی در عمل صبر و استقامتی ندارند افرادی سست و ناتوان که وقتی در برابر طوفان شهوات قرار میگیرند با ایمان وداع کرده و در عمل مشرک می شوند و هنگامی که منافعشان به خطر میافتد همان ایمان ضعیف و مختصر را نیز از دست میدهند.
هر جوانی که در طوفان هیجانات و شهوات جنسی تسلیم اوامر الهی باشد و فرمانبردار محضر او گردد پاداش او را در دنیا و آخرت صدچندان میدهد .
دختران عفیف و پاکدامنی که با پوشش اسلامی در جامعه به پاکی و آراستگی رفت و آمد میکنند در حالی که میتوانند اسیر نفسانیات و اوامر شیطان باشند،پا روی هوسهای زودگذر میگذارند ،آیا در درگاه خداوند پاداش کارشان گم میشود و آیا این عفت و پاکدامنی در سرنوشتشان اثر نمیگذارد در حالی که در حال حاضر دختران و زنان جوانی به راحتی خود را عرضه میکنند و به تاراج گرگ صفتان میگذارند.این هم نوعی صبر است صبر در برابر خواهشهای نفسانی.
بهترین ومهمترین روش برای تمرین صبر پناه بردن به قدرت لایتناهی خداوند است در بدترین شرایط وقتی شیطان در کمین است تا ایمانتان را به غارت برد در طوفان شهوات و در سختیها و شدائد و در مصیبت و معصیت کمک خواستن از او انسان را قدرتمند میکند تا به راحتی این لحظات را با روسفیدی طی کند.
وَإِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ
و اگر دمدمهای از شیطان تو را از جای درآورد پس به خدا پناه ببر که او خود شنوای داناست(فصلت/36)
گاهی آدم همه نعمتها را دارد اما انگار آرامش ندارد،هیچ ندارد و گاهی هیچ بهره از مال دنیا و آسایش ندارد اما گویی همه چیز دارد چون خدا با اوست.خداوند بزرگترین پناه و یاور کسانی است که فقط به خاطر رضای او صبورند.
گاهی حس میکنی در پناه او هستی در سایه لطف و رحمت او زندگی میکنی چه طعم شیرینی دارد در برابر دیدگان او بودن.
در کلاس درس معلم به یکی از شاگردان توجه و محبت و احترام دیگری دارد در خانه پدر و مادر یکی از فرزندان را بسیار دوست دارد این توجه،محبت،رحمت و عنایت بهترین و زیباترین هدیه الهی است انگار در درون دلش میشنود که خداوند میفرماید:
بنده ما، ما تو را فراموش نمیکنیم تو در برابر دیدگان ما هستی و ما نیازهای تو را برآورده میکنیم و تو بنده خوب ما هستی پس صبر کن که خداوند با صابران است .
' و اصبر لحکم ربک فانک باعینا '
مامان برام روسری بخر!

تقریباً همه ما از فضیلت نماز شب خبر داشته و توصیه و سفارش های فراوان در باره آن را نیز شنیده ایم. برخی افراد از این توفیقات بی نصیب نمانده و شب را با یاد محبوب به صبح می رسانند . در این میان گاه اتفاق افتاده، افرادی که نزد خدا از جایگاه برجسته ای برخورداند از توفیق نماز محروم می شوند، سوال این است آیا همیشه خواب ماندن و بی نصیب ماندن از نماز شب نشان از محرومیت دارد؟ آیا خدا بدین وسیله آنان را تنبیه کرده است؟
درباره فضیلت نماز شب روایت بسیار است، از آن جمله روایت شده است که نماز شب شرف مومن است و باعث صحت بدن و کفاره گناهان روز و برطرف کننده وحشت قبر، روی را سپید و بوی را پاکیزه روزی را جلب می نماید. نماز شب ضامن روزی روز است. و از حضرت صادق (علیه السلام ) روایت است که فرموده بود در وصیت رسول خدا به حضرت علی (علیه السلام ): یا علی وصیت می کنم تو را در باب نفس خودت به چند خصلت، پس حفظ کن آنها را بعد از آن فرمود خداوندا یاری کن او را و ذکر فرمود جمله ایی از خصلت ها تا آنکه فرمود: بر تو باد نماز شب، بر تو باد نماز شب و بر تو باد نماز شب، بر تو باد نماز زوال و بر تو باد نماز زوال و بر تو باد نماز زوال(ظهر). اینها بیانگر اهمیت نماز شب است.
حضرت علی (علیه السلام) نیز درمیان سخنان خویش اشاراتی به این موضوع داشتند، «ای نوف همانا داوود پیامبر در چنین ساعتی از شب بر می خواست و می گفت: این ساعتی است که دعای هر بنده ای به اجابت می رسد جز باج گیران، جاسوسان، شب بگردان، نیروهای انتظامی حکومت ستمگر یا نوازنده طنبور و طبل»(نهج البلاغه ، حکمت 104) حضرت در خطبه 21 ، یکی از اوصاف یاران شهید خود را رنگ زرد صورت ، ناشی از شب زنده داری معرّفی می کنند و همچنین در خطبه 83 یکی از اوصاف پرهیزگاران را اینگونه معرفی می کند؛« و شب زنده داری خواب از چشم او ربوده است.»
در میان ما کسانی هستند که هنگام شب از خواب برخاسته و با پروردگار خویش خلوت میکنند. اینان دست رد بر سینه خواب شیرین نزدیک صبح زده و از بستر، به امید جلب رضایت دوست بر می خیزند و وای به روزی که از خواب برخیزند و متوجه شوند که شب را به صبح رسانده اند در حالی که از معبود خود غافل گشته و خواب چشمانشان را ربوده است. در این هنگام خیالات و سرزنشها به سوی او هجوم آورده و فرد خود را انسانی محروم و بی لیاقت و گناهکار می پندارد . در این حال به این می اندیشد که خدای من چه کردم که عمل من مستوجب دوری از تو و این محرومیت گشت؟ لابد گناهی را مرتکب شده ام که نخواستی صدای مرا بشنوی و مرا از لذت عبادت محروم کرده ایی و شاید ...
یکی از صفات خداوند رحیم و رحمان است. خداوند مهربان از خود فرد آگاهتر به شب زنده داری های او و مشقّتی است که در این راه تحمّل می کند ، بنابراین گاهی بر فرد نمازگذار کسالت و خواب را یک شب و یا دو شب مسلط میکند و این امر از جهت نظر کردن خدا به او و ترحّم و مهربانی خداوند است به او . و هر آینه اگر نمازگذار از این امر آگاه شود امکان دارد او را عُجب فرا بگیرد و خود را دیگر مقصر ندانسته و خود را فوق همه عابدان پندارد و در این حال عُجب است که از خداوند دور گشته و فکر می کند که به خدا نزدیک است .
بنابراین هر خوابی دلیل بر محرومیت و اثر گناه و اعمال انسان نیست . گاهی این خواب هدیه خداوند به چشمان نماز گذار است تا خستگی و ضعف را از او دور سازد، اما در عین حال باید مراقب بود تا دچار عُجب نگشت.

هنگامی که خوب به اطراف خود نگریسته، و در محیط پیرامون خویش دقّت و تأمّل می نماییم، کانون زندگی را از افرادی خالی می بینیم که روزگاری در میان ما بوده، و لحظات عمر گرانبهای خویش را در کنار ما سپری کرده اند.
همان کسانی که ما به وجود آنها عادت کرده بودیم، و با صدا و نگاهشان مأنوس بودیم.
آنها در این دنیا از فرصت حیاتی که خالق هستی در اختیارشان گذاشته بود، در راه حق یا باطل استفاده کردند، از نعمت های بی نظیر الهی بهره مند شدند، و از لذّت های چشمگیر دنیا چشیدند. امّا طولی نینجامید که آنها نیز همچون دیگر گذشتگان حقیقت مرگ به سراغشان آمد، و با سایه انداختن بر اندامشان، گریبان آنها را گرفته و در کام خود فرو برد.
اکنون نه صدایی از آنها شنیده می شود، و نه پیامی از آنها به ما می رسد چنان در خواب عمیق مرگ فرو رفته و ساکت و بی تحرک شده اند، که گویی هرگز قصد بیداری از آنرا ندارند.
اندیشه نمودن پیرامون صحنه ی هولناک و دلخراشی که آنها در عالم قبر با آن روبرو هستند، می تواند انسان های دور گشته از راه حق را، در مسیر بندگی حضرت حق قرار داده و آنها را در این مسیر یاری رساند.
امیر متّقیان علی(علیه السلام) در فرازی از خطبه ی نورانی 83 نهج البلاغه از این صحنه ی هولناک سخن به میان آورده و در این باره به زیبایی می فرماید : «میّت را در سرزمین مردگان می گذارند، و در تنگنای قبر تنها خواهد ماند. حشرات درون زمین پوستش را می شکافند، و خشت و خاک گور ، بدن او را می پوشاند، تندبادهای سخت آثار او را نابود می کند، و گذشت شب و روز، نشانه های او را از میان بر می دارد. بدن ها، پس از آن همه طراوت متلاشی می گردند، و استخوان ها بعد از آن همه سختی و مقاومت پوشیده می شوند ...»
این بیان از امیر متّقیان علی(علیه السلام)، درس بزرگی است به تمام انسان های کوته فکر و تنگ نظری که شرافت و بزرگی را تنها در این زندگی چند روزه دیده، و به طراوت و زیبایی ظاهری خویش می بالند و می نازند، و از این طریق به دیگران فخر و مباهات می فروشند.
آنها باید بدانند که روزگار همیشه بر وفق مرادشان نبوده، و در نهایت روزی می رسد که طوفان مرگ به سراغشان آمده، و بزم عیش و نوششان را بر هم خواهد زد.
بنابراین تا زمانی که خون حیات در رگان آنها جاری است و ریسمان مرگ بر گلویشان تنگ نشده، هرچه سریعتر باید راه ندامت و پشیمانی را پیش گرفته ، و از گذشته ی تاریک خویش به درگاه آفریدگار هستی توبه نمایند.
حال که از عالم قبر و سرنوشت دلخراش بدن ناز پرورده ی انسان سخن به میان آمد، شایسته است که بدانیم مطابق آیات نورانی قرآن مجید و نیز گفتار حیات بخش معصومین (صلوات الله علیهم اجمعین) به هنگام برپایی قیامت، انسان ها در حالی که همراه با بدن فرسوده ی خویش در عالم قبر به سر می برند، ناگهان به امر خدا زنده شده و از درون قبرها بر می خیزند و در پیشگاه آفریدگار عالم حاضر می شوند. به عنوان نمونه خداوند بی همتا در آیه ی 51 سوره مبارکه یس در این باره می فرماید : «وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِّنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ » . و در صور دمیده شود و به ناگاه از قبرها شتابان به سوی پروردگار خویش روان شوند.

با دقّت در کلام حضرت حق می یابیم که در قیامت ، روح انسان با بدن ترکیب شده، و هر دو با هم در پیشگاه خداوند عالم حاضر می شوند حال ممکن است که با این پرسش مواجه شویم که چگونه چنین امری امکان پذیر است که در قیامت، بدن دنیوی مجدداً زنده و احیاء شود؟!
آیا می توان باور کرد بدنی که طراوت و تازگی خود را از دست داده، و در اثر گذشت زمان چنان فرسوده و پوشیده شده که تنها از آن خاکستری به جای مانده است، دوباره لباس حیات بر تن کرده و زنده شود؟! آیا اینگونه نیست که خداوند بی همتا، جسم دیگری در خدمت روح قرار داده، تا همراه با آن در صحرای محشر حاضر شود؟! در پاسخ به این پرسش مهم باید گفت : اگر چه جمعی از فلاسفه پیشین که از اسم و رسمی هم برخوردارند، تنها به «معاد روحانی» معتقد بودند و بدن دنیوی را مرکبی می دانستند که صرفاً در این دنیا همراه انسان است، امّا حقیقت آن است که زنده شدن بدن دنیوی که از آن به «معاد جسمانی» تعبیر می شود، امری است انکار ناپذیر که هرگز نمی توان در موردش ذرّه ای شک و تردید به دل راه داد، زیرا علماء بزرگ اسلام که باعث افتخار ما در عرصه دین و مذهب هستند، براین باورند که در قیامت ، همان بدنی که متلاشی گشته و تبدیل به خاک شده، به فرمان الهی جمع آوری می شود. با دقّت در کلام این اندیشمندان بزرگ الهی خواهیم یافت که باور آنها در این زمینه ، عقیده ای است مستحکم که از متن آیات قرآن برخاسته است.
در قرآن مجید شواهد معاد جسمانی به قدری زیاد است که به طور یقین می توان گفت : کسانی که معاد جسمانی را منکرند، کمترین آگاهی از منطق و فرهنگ قرآن ندارند، وگرنه جسمانی بودن معاد به قدری روشن است که جای هیچگونه تردیدی در آن نیست.
از باب نمونه می توان به آیات 78 و 79 سوره یس اشاره نمود، در این آیات خالق هستی در پاسخ به این پرسش که چه کسی این استخوان های پوسیده را زنده می کند می فرماید : (قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ ) . بگو همان کسی که نخستین بار آن را آفرید، زنده اش می کند، و او بر هرگونه آفرینشی آگاه است. ما در ادامه به ذکر داستانی آموزنده در این باره می پردازیم، به امید آنکه در اثر آن، غبار شک و تردید از آینه ی دل کنار رفته، و با جوشیدن چشمه ی علم و یقین ، زنگار شبهات از صفحه ی ذهن برای همیشه پاک شود.
در سوره بقره، آیه 259، پروردگار عالم داستان شخصی به نام عزیر را ذکر می کند. او در اثنای سفر خود در حالی که بر مرکبی سوار بود و مقداری آشامیدنی و خوراکی همراه داشت، از کنار یک آبادی گذشت. آن منطقه به شکل وحشتناکی در هم ریخته و ویران شده بود، و اجساد و استخوان های پوسیده ساکنان آن به چشم می خورد.
هنگامی که این صحنه وحشت زا را دید،گفت: چگونه خداوند این مردگان را زنده می کند؟!
البته این سخن از روی انکار و تردید نبود، بلکه از روی تعجب بود زیرا قرائن موجود در آیه نشان می دهد که او یکی از پیامبران الهی بوده که خداوند در ذیل آیه با وی سخن گفته است و روایات نیز این حقیقت را تائید می کند.
وقتی او این سوأل را مطرح کرد، ناگهان خداوند جان او را گرفت و یکصد سال بعد او را زنده کرد و از او سوأل نمود چقدر در این بیابان بوده ای؟!
او که خیال می کرد تنها زمان اندکی در آنجا توقف کرده فوراً در جواب عرض کرد: یک روز یا کمتر! به او خطاب شد که یکصد سال در اینجا بوده ای. اکنون به غذا و آشامیدنی خودنظری بیفکن و ببین چگونه در طول این مدت به فرمان خداوند هیچ گونه تغییری در آن پیدا نشده است، ولی برای اینکه بدانی یکصد سال از مرگ تو گذشته است، نگاهی به مرکب سواری خودکن و ببین از هم متلاشی و پراکنده شده، و سپس خطاب آمد نگاه کن به مرکبت و ببین خدا چه می کند.
او ناگهان دید که اجزا و ذرّات بدن الاغ به حرکت آمده و به هم چسبیدند و الاغ زنده شد. عزیر هنگامی که این صحنه را دید گفت : «می دانم که خداوند بر هر چیزی توانا است» یعنی هم اکنون آرامش خاطر یافتم و مسأله معاد را به طور محسوس دیدم.
راه روشن و نزدیک وصول به بهشت هنوز باقیست در این نوشته به اندکی از راههای دست یافتنی و پاک شدن که از کمند کلام نورانی امامان معصوم (علیهالسلام) گرفته شده اشاره میگردد.

یکی از راههای پاک شدن از گناه اقرار بر آن گناه میباشد البته در دستورات اسلامی اقرار به گناه را فقط در محضر باری تعالی جایز میداند و به هیچ کسی اجازه نمیدهد که برای کسی گناه خود را بیان کند. ابَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ إِنَّهُ وَ اللَّهِ مَا خَرَجَ عَبْدٌ مِنْ ذَنْبٍ بِإِصْرَارٍ وَ مَا خَرَجَ عَبْدٌ مِنْ ذَنْبٍ إِلَّا بِإِقْرَارٍا امام صادق (علیهالسلام): همانا به خدا قسم بنده از گناه، با اصرار بر گناه خارج نمیشود و بنده از گناه خارج نمیشود مگر با اقرار بر گناه (1).
یکی از راههای پاک شدن از گناه توبه و باز گشت از گناه و آن هم بازگشتی که دیگر به آن بر نگردد انسان را به جایی میرساند که مساوی با کسی است که دیگر گناه نکرده است و اگر به گناه برگردد مثل مسخره کننده توبه است. عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ کَمَنْ لَا ذَنْبَ لَهُ وَ الْمُقِیمُ عَلَی الذَّنْبِ وَ هُوَ مُسْتَغْفِرٌ مِنْهُ کَالْمُسْتَهْزِئِ؛ جابر میگوید از امام باقر (علیهالسلام) شنیدم که میفرماید :توبه کننده از گناه مثل کسی است که گناهی بر او نیست. بر پا دارنده گناهی که او استغفار کننده از آن میباشد مثل مسخره کنند میباشد. (2)
یکی از پاک کننده های گناه ذکر لسانی و طلب استغفار میباشد که در روایات به آن توجه خاص شده است. قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام مَنْ قَالَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِائَةَ مَرَّةٍ فِی کُلِّ یَوْمٍ غَفَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ سَبْعَمِائَةِ ذَنْبٍ وَ لَا خَیْرَ فِی عَبْدٍ یُذْنِبُ فِی کُلِّ یَوْمٍ سَبْعَمِائَةِ ذَنْبٍ ؛ امام صادق(علیهالسلام): کسی که در روز صد مرتبه استغفار کند خداوند عزوجل هفت صد گناه از او میآمرزد و بنده ای که در هر روز هفت صد گناه انجام میدهد در او خیری نیست.
(3)
از جمله پاک کننده های گناه استغفار قبل از خواب میباشد. چون که انسان قبل از خواب به یاد گناهان روز میافتد و با طلب مغفرت هم گناهان را پاک و هم حسابرسی نفس خود نموده است. عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَنِ اسْتَغْفَرَ اللَّهَ مِائَةَ مَرَّةٍ حِینَ یَنَامُ بَاتَ وَ قَدْ تَحَاتَّ عَنْهُ الذُّنُوبُ کلها کَمَا یَتَحَاتُّ الْوَرَقُ مِنَ الشَّجَرِ وَ یُصْبِحُ وَ لَیْسَ عَلَیْهِ ذَنْبٌ؛ امام صادق (علیهالسلام) کسی که هنگام خواب صد مرتبه استغفار کند، شب را طی میکند در حالی که تمام گناهان او میریزد همان طور که برگ درختان میریزد. و در حالی که گناهی بر او نیست صبح میکند. (4)

قَالَ الصَّدُوقُ وَ قَدْ رُوِیَ أَنَّ التَّوْبَةَ النَّصُوحَ هُوَ أَنْ یَتُوبَ الرَّجُلُ مِنْ ذَنْبٍ وَ یَنْوِیَ أَنْ لَا یَعُودَ إِلَیْهِ أَبَداً، روایت شده است که: توبه نصوح آن چیزی است که فرد از گناهش بر میگردد و نیت میکند که دیگر به آن بر نگردد (5)
الشَّیْخُ الْمُفِیدُ فِی الْإِخْتِصَاصِ، عَنِ الْعَالِمِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ الْمُقِرُّ بِذَنْبِهِ کَمَنْ لَا ذَنْبَ لَهُ [وَ إِذَا کَانَ الرَّجُلُ فِی جَوْفِ اللَّیْلِ فِی صَلَاتِهِ] وَ یُقِرُّ لِلَّهِ بِذَنْبِهِ وَ یَسْأَلُهُ التَّوْبَةَ وَ فِی عَهْدِهِ أَنْ لَا یَرْجِعَ إِلَیْهِ فَاللَّهُ یَغْفِرُ لَهُ إِنْ شَاءَ امام (علیه السلام) : اقرار کننده به گناه مثل کسی است گناهی بر او نیست. (و وقتی که مرد در دل شب و در نمازش باشد) و اقرار کند برای خدا به گناهش و طلب توبه کند و به گناهش بر نگردد پس خداوند او را میبخشد! هر قدر که بخواهد. (6)
وَ عَنْهُ علیه السلام طُوبَی لِلْعَبْدِ یَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِنْ ذَنْبٍ لَمْ یَطَّلِعْ عَلَیْهِ غَیْرُهُ فَإِنَّمَا مَثَلُ الِاسْتِغْفَارِ عَقِیبَ الذَّنْبِ مَثَلُ الْمَاءِ یُصَبُّ عَلَی النَّارِ فَیُطْفِئُهَا امام معصوم (علیه السلام) : خوشا به حال بنداه ی که از خدا طلب استغفار میکند از گناهی که غیر او بر آن مطلع نیست. پس بدرستی که مثل استغفار بعد از گناه مثل آبی است که بر آتش ریخته میشود و او را خاموش میکند. (7)
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله : طُوبَی لِصُورَةٍ نَظَرَ اللَّهُ إِلَیْهَا تَبْکِی عَلَی ذَنْبٍ مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ لَمْ یَطَّلِعْ عَلَی ذَلِکَ الذَّنْبِ غَیْرُهُ، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) :خوشا به صورتی که خدابه آن نظر میکند، که گریه میکند بر گناه از ترس خدا وبرآن گناه غیر از خودش خبر ندارد. (8)
در روز قیامت گناهان انسان را به او نشان میدهند اما موقعی خوشایند او خواهد بود که آنها را با طلب استغفار بیابد. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله : طُوبَی لِمَنْ وَجَدَ فِی صَحِیفَةِ عَمَلِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ تَحْتَ کُلِّ ذَنْبٍ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ؛ رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: خوشا به حال کسی که در روز قیامت در صحیفه عملش در زیر هر گناه کلمه استغفر الله را مییابد! (9)
پی نوشت ها :
1. الکافی، ج 2، ص 426
2. الکافی، ج 2، ص 435
3. الکافی، ج 2، ص 439
4. وسائلالشیعة، ج 6، ص 451
5. وسائلالشیعة ج 16، ص 77
6. مستدرکالوسائل، ج 12، ص 116
7. مستدرکالوسائل، ج 12، ص 124
8. وسائلالشیعة، ج 15، ص 225
9. وسائلالشیعة، ج 16، ص 69
«مال و ثروتم هرگز مرا بی نیاز نکرد، و به درد امروز که روز بیچارگی من است نخورد» (ما اغنی عنی مالیه). نه تنها اموالم مرا بی نیاز نکرد و حل مشکلی از من ننمود «که قدرت و سلطه من نیز نابود شد و از دست رفت»!

خدای متعال در آیات 25-29 سوره «حاقه» میفرماید: «اما کسی که نامه عملش به دست چپش داده شده، میگوید: ای کاش! هرگز نامه اعمالم به من داده نمیشد»! (واما من اوتی کتابه بشماله فیقول یا لیتنی لم اوت کتابیه). «و ای کاش از حساب خود هرگز خبردار نمیشدم»! (و لم ادر ما حسابیه). «و ای کاش مرگ من فرا میرسید و به این زندگی حسرت بار پایان میداد»! (یا لیتها کانت القاضیه).
آری، در آن دادگاه بزرگ، در آن «یوم البروز» و «یوم الظهور»، هنگامی که تمام قبایح اعمال خود را برملا میبیند، فریادش بلند میشود، و پیدرپی آه سوزان از دل میکشد، آهی حسرت بار، و ناله ای شرربار دارد، آرزو میکند: با گذشتهاش به کلی قطع رابطه کند، آرزوی مرگ از خدا و نابودی و نجات از آن رسوائی بزرگ مینماید، همان گونه که در آیه 40 سوره «نبأ» نیز آمده است: و یقول الکافر یا لیتنی کنت ترابا: «کافر در آن روز میگوید: ای کاش خاک بودم و هرگز انسان نمیشدم.» سپس میافزاید: این مجرم گنهکار، زبان به اعتراف گشوده، میگوید: «مال و ثروتم هرگز مرا بی نیاز نکرد، و به درد امروز که روز بیچارگی من است نخورد» (ما اغنی عنی مالیه). نه تنها اموالم مرا بی نیاز نکرد و حل مشکلی از من ننمود «که قدرت و سلطه من نیز نابود شد و از دست رفت»! (هلک عنی سلطانیه).
خلاصه، نه مال به کار آمد، و نه مقام، و امروز با دست تهی، و در نهایت ذلت و شرمساری، در دادگاه عدل الهی حاضرم. همه اسباب نجات قطع شده، قدرتم برباد رفته، امیدم از همه جا بریده است.
در این جا سرگذشت هارونالرشید که تأکیدی است بر محتوای آیات فوق، و درس عبرتی است برای آنها که تکیه بر مال و مقام کرده، سرتاپا آلوده غرور و غفلت و گناهند را، در خاتمه بحث میآوریم:
در «سفینه البحار» از کتاب «نصایح» چنین نقل شده: «هنگامی که بیماری هارونالرشید در خراسان شدید شد، دستور داد: طبیبی از طوس حاضر کنند، و سفارش کرد: ادرار او را با ادرار جمع دیگری از بیماران و از افراد سالم، بر طبیب عرضه کنند، طبیب، شیشهها را یکی بعد از دیگری وارسی میکرد تا به شیشه هارون رسید، و بی آن که بداند مال کیست، گفت: به صاحب این شیشه بگویید: وصیتش را بکند؛ چرا که نیرویش مضمحل شده و بنیهاش فرو ریخته است!
هارون از شنیدن این سخن از حیات خود مأیوس شده و شروع به خواندن این اشعار کرد:
«طبیب با طبابت و داروی خود قدرت ندارد در برابر مرگی که فرارسیده دفاع کند» «اگر قدرت دارد پس چرا خودش با همان بیماری میمیرد که سابقاً آن را درمان میکرد»؟!
در این هنگام، به او خبر دادند: مردم شایعه مرگ او را پخش کردهاند، برای این که این شایعه برچیده شود، دستور داد: چهارپایی آوردند، گفت: مرا بر آن سوار کنید، ناگهان زانوی حیوان سست شد.
گفت: مرا پیاده کنید که شایعه پراکنان راست میگویند! سپس سفارش کرد: کفن هائی برای او بیاورند، از میان آنها یکی را پسندید و انتخاب کرد، و گفت: در کنار همین بسترم قبری برای من آماده کنید. سپس نگاهی در قبر کرد و این آیات را تلاوت نمود: (ما اغنی عنی مالیه¤ هلک عنی سلطانیه) و در همان روز از دنیا رفت.»

آنچه در زیر میخوانید رئوس سرفصلهای مدنظر شهید بزرگوار آقا مهدی باکری جهت طرح در جلسات سخنرانی و نشستهای توجیهی با فرماندهان ردههای مختلف لشکر عاشوراست. «آقا مهدی» عادت داشت که پیش از سخنرانیهای خود، ضمن رجوع به متون اصیل اسلامی و اعتقادی اعم از قرآن، نهج البلاغه، صحیفه سجادیه و احادیث معتبر ائمه (صلواتالله علیهم اجمعین) دستمایههایی بکر و بدیع جهت طرح مضامین مورد نظر خویش برگزیده و به مخاطبان ارائه دهد. مناسب آن دیدیم تا در این مجال مختصر، گوشهای از کد برداریهای آقا مهدی از متون حیاتی را از اصل نوشتههای آن شهید گرامی به شما تقدیم داریم.
بسم الله الرحمن الرحیم
[او کصیب من السماء فیه ظلمات و رعد و برق یجعلون اصابعهم فی اذانهم من الصواعق حذر الموت واللّه محیط بالکافرین] آیه 19 سوره بقره، [یا [داستان گرفتاران در] بارانهای تند از آسمان ماندند که در آن تاریکیهاست و رعد و برق که از بیم مرگ از صاعقهها انگشتان خویش را در گوشهاشان کنند و خدا فراگیرندهی کافران است.]
با درود به رسول عزیز خدا، پیامبر اکرم(ص) و با درود به ائمه اطهار و امام عصر ارواحنا فداه و علی(ع) شهید محراب و حسین(ع) کبیر، بزرگ معلم شهادت میدان نبرد حق علیه باطل و درود به فرزند پاک رسول اکرم(ص) و پرورش یافتهی مکتب الهی، نائب امام زمان(عج)، امام خمینی، امید مستضعفان جهان و درود بر روان پاک شهیدان جاوید اسلام بالاخص انقلاب اسلامی ایران، شهیدان جبهههای خونین کربلای جنوب و غرب کشور و شهیدان پاک دفتر حزب جمهوری اسلامی، نخست وزیری و نماز جمعه.
تذکر به اینکه من لیاقت حرف زدن در محضر حاضرین شاهد را که آنها عمل کردند و ما در مرحله حرف هستیم ندارم ولی شاید خدا در دلهای ما نوری بتاباند تا اینکه عظمت و اعلاء درجه شهدا را بفهمیم. شهادت که نتیجهی جهاد در راه خدا و کشتن و کشته شدن [هست] همه میدانیم که در پیشگاه خداوند چیست؟
مردن اگر به صورت شهادت نباشد معنی ندارد
[ولاتحسبنالذین قتلوا فی سبیلالله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون] الگوهای ما ائمه اطهار که همه یا شهید شدند با توسط توطئه خائنینی مسموم که باز شهید شدند و این بخاطر حرکت در خط راست و مستقیم اسلام بود؛ [بخاطر] عدم سازشپذیری و مسالمت با جنایتکاران بشریت بود. [منباب مثال در عصر حاضر] مثال: بازرگان یا مثال: رجایی
و این است که در پیشگاه خدا پذیرفته است. [پس] زنده ماندن اصل نیست، به تکلیف عمل کردن اصل است و حال زنده بمانیم یا شهید شویم ما این شهدا را برای چه میدهیم؟ [برای] همین اسلام.

منافقین، دمکرات ها، ضدانقلاب داخلی، سلطنت طلبها، لیبرالها و سازشکاران، امثال بازرگانها، فدائیها، تودهایها و همهی بیخداها، صدام، سادات، اسرائیل، شاههای عربستان و اردن و آمریکا، شوروی و توطئههایش. در این زمان مردن اگر به صورت شهادت نباشد معنی ندارد. پیام شهدا و پیرو امام بودن و در خط آن حرکت کردن ادامهی راه آنها، بلند شدن دهها نفر به جای یک شهید پیمودن راه آنها، دعوت جوانها، اشاره به عرصهی کربلای کنونی، لبیک به دعوت امام و امر خدا، حضور در صحنههای جنگ برای همه بخصوص جوانها.
آیه 24 سوره توبه: [قل إن كان آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِیرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْكُم مِّنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ]
[بگو: اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طایفه شما، و اموالی که بدست آوردهاید و تجارتی که از کساد شدنش میترسید، و خانههایی که به آن علاقه دارید، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار این باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند! و خداوند جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمیکند.]
مطهریها، بهشتیها، باهنرها، رجائیها، مدنیها، قدوسیها، هاشمینژادها، و سرداران شهید اسلام، همه و همه که به دست ابرجنایتکاران تاریخ و عمّال وابستهی داخلی آنها اعم از شاه خائن، منافقین ننگینچهره و دمکراتهای روسی، آمریکایی و همه ضد خداها، به فوز عظیم شهادت نائل آمدند و بالاخره درود به امت مسلمان بیدار ایران که مسئولیت الهی خود را با پیروی از امام امت و حضور در جبهه در جهت هر چه مستحکم شدن پایههای انقلاب اسلامیمان ادا میکنند.

فرزانه خالصی در خصوص دیدار سرزده مقام معظم رهبری با خانواده شهید «شهاب خالصی» و شهید «غلامرضا دستمبویه» به خبرنگار فارس چنین گفت :بارها به دیدار حضرت آقا در تهران رفته بودم؛ حتی در دیداری که با ایشان به عنوان خانواده ایثارگران کرمانشاه داشتیم، ایشان را دیدیم؛ بعد از ظهر همان روز هم در رژه لشکر 81 زرهی حضور داشتیم و به عنوان خانواده شهدا حضرت آقا را از نزدیک زیارت کردیم اما دیدار جمعه شب لذت و رنگ و بوی دیگری داشت.
وی با اشاره به نحوه اطلاعرسانی برای حضور رهبر معظم انقلاب در منزلشان، ادامه داد: صبح 22 مهرماه تعدادی از دوستان به ما اطلاع دادند که امروز خودمان را برای مصاحبهای آماده کنیم؛ از جایی که بنده سالهاست مصاحبه و سخنرانی نمیکنم به آنها گفتم «ما مصاحبه نمیکنیم»؛ گفتند: «این یک مورد استثناست و باید مصاحبه کنید» گفتم «بایدی در کار نیست»، زمانی که آنها گفتند «دستور حضرت آقاست و شما باید مصاحبه کنید» بنده نیز گفتم «خب چون دستور ولی امر است، چشم».
خواهر شهید خالصی افزود: به همراه مادر و خواهرم آماده مصاحبه شدیم؛ حدود ساعت هشت و نیم زنگ خانه را زدند؛ یک گروه فیلمبرداری و گروه دیگری آمدند و گفتند «سریع آماده شوید» ما گفتیم «عجله نکنید مگر مصاحبه نیست؟!» گفتند «حضرت آقا تشریف میآورند داخل»؛ وقتی این را گفتند سرجایمان خشکمان زد، واقعاً غافلگیر شدیم؛ به آنها گفتم اجازه دهید اقوام را با خبر کنیم، گفتند «فرصتی نیست حضرت آقا دارند تشریف میآورند».
وی افزود: سعی کردیم از نظر روحی و ذهنی بر خود مسلط شویم؛ پدرم، برادرانم و همسرم در طول هشت سال جنگ تحمیلی در مناطق جنگی بودند و حالا وقتی حضرت آقا میخواستند به منزلمان تشریف بیاورند، مردی در خانه نداشتیم؛ وقتی حضرت آقا وارد خانه شدند، گفتم «به شهر دلاورمردان غیور و شیرزنان صبور خوش آمدید» ایشان گفتند «یکی از شیرزنان صبور خود شما هستید» که برای من خیلی جالب بود.
پدرم، برادرانم و همسرم در طول هشت سال جنگ تحمیلی در مناطق جنگی بودند و حالا وقتی حضرت آقا میخواستند به منزلمان تشریف بیاورند، مردی در خانه نداشتیم؛ وقتی حضرت آقا وارد خانه شدند، گفتم «به شهر دلاورمردان غیور و شیرزنان صبور خوش آمدید» ایشان گفتند «یکی از شیرزنان صبور خود شما هستید» که ...
"خالصی" با بیان اینکه پس از شهادت همسرم فرزندی نداشتم و با مادر و خواهرم زندگی میکنم، گفت: حضرت آقا با مادرم درباره شهادت «شهاب» صحبت کردند؛ از بنده نیز درباره شهادت همسرم پرسیدند و دلداری دادند؛ ایشان از خواهرم مقطع تحصیلیاش را پرسیدند. خواهرم گفت «لیسانس علوم تربیتی شاخه مدیریت آموزشی» و بنده هم گفتم «بنده فوق لیسانس و دبیر جغرافی هستم» در ادامه درباره مهار آبهای سطحی استان صحبت کردیم و به ایشان گفتم «انشاءالله مسئولین ما دقت نظر بیشتری داشته باشند» ایشان هم دعا کردند «امیدواریم که مسئولان روی این قضیه دقت کنند تا آبهای استان به هرز نرود».
وی افزود: حضرت آقا در بحث عاطفی و معنوی به راهی که شهدا رفتند و معنویت شهادت اشاره کردند؛ ما را دعوت به صبر کردند؛ ایشان از مادر پرسیدند «پدر خانواده کجا هستند؟» مادر گفتند «به رحمت خدا رفته» و مادر در ادامه توضیح دادند «همسرم، 3 پسر و دامادم در طول جنگ تحمیلی در جبههها بودند؛ بنده هم در گیلانغرب با درست کردن غذا و شستن رخت و لباس رزمندگان، مسئول خدمت به آنها بودم» که حضرت آقا با لحن بسیار زیبایی مادر را تحسین کرده و طلب اجر و مغفرت برای وی کردند؛ مادرم از حضرت آقا خواستند تا ایشان برای برادر کوچکترم هم که به رحمت خدا رفته طلب مغفرت کنند و ایشان هم آرزوی مغفرت برای برادرم کردند.
خواهر شهید «شهاب خالصی» افزود: لحظات دیدار با حضرت آقا شیرینترین لحظات بود؛ به قدری در کنار ایشان احساس امنیت و آرامش میکردیم که اصلاً متوجه نبودیم در اطراف ما چه میگذرد؛ خواهرم نیز به ایشان گفت نامهای از دفتر شما برای ما آمده است و میخواهم این نامه با امضای شما متبرک شود؛ ایشان نامه را امضا کردند. خواهرم شهناز سپس از ایشان خواستند تا انگشتری به وی بدهند؛ حضرت آقا هم کریمانه انگشتر خود را از انگشت مبارکشان درآورند و به خواهرم دادند.

خواهر شهید «شهاب خالصی» بیان کرد: از حضرت آقا خواستیم تفألی به دیوان حافظ بزنند، ایشان این کار را انجام دادند و قرار شد بعد از رفتن ایشان آن صفحه را بخوانیم؛ ما هم پس از اینکه ایشان رفتند این شعر را خواندیم و بسیار گریستیم.
بسیار دلتنگ حضرت آقا هستیم :
وی خاطرنشان کرد: پس از دیدار با حضرت آقا و پخش آن از تلویزیون، دانشآموزانم در کلاس درس خیلی مشتاق بودند که بیشتر بدانند در آن شب چه گذشت. بنده هم بحث ولایت فقیه را روز گذشته در کلاس درس مطرح کردم که کلاس درس بسیار شیرینی بود؛ هنوز هم در حالت بهت زدهایم و از دیشب تا حالا بسیار دلتنگ حضرت آقا هستیم؛ خواهر و مادرم به قدری بیقرارند که نمیتوانند در خانه بنشینند.
همسر شهید «غلامرضا دستمبویه» بیان کرد: همسرم در عملیات «والفجر9» در سلیمانیه عراق به سال 1364 به شهادت رسید؛ 10 ماه بعد از آن هم برادرم «شهاب خالصی» در عملیات «کربلای 5» به شهادت رسید.
وی ادامه داد: تاریخ تولد من و شهاب در روز اول شهریور ماه است و بنده متولد سال 41 هستم و شهاب متولد سال 46 است و بنابراین بنده علاقه خاصی به شهاب داشتم؛ شهاب در نوجوانی به همراه برادر بزرگترم «علی» در تظاهرات شرکت میکرد؛ وی در درگیریهای پاوه به دلیل سن کم و عدم توان درگیری مسلحانه در جمعآوری مجروحان کمک میکرد.
مادر در ادامه توضیح دادند «همسرم، 3 پسر و دامادم در طول جنگ تحمیلی در جبههها بودند؛ بنده هم در گیلانغرب با درست کردن غذا و شستن رخت و لباس رزمندگان، مسئول خدمت به آنها بودم» که حضرت آقا با لحن بسیار زیبایی مادر را تحسین کرده و...
خواهر شهید «شهاب خالصی» بیان کرد: شهاب با آغاز جنگ تحمیلی در حالی که 14 ساله بود، در خواب دید که به زیارت امام حسین (ع) رفته است؛ این خواب را برای مادرم تعریف کرد و مادرم هم گفت «خب به کربلا میروی» اما شهاب اینگونه تعبیر کرد که باید به جبهه برود؛ برای اعزام به جبهه اقدام کرد، سن او کم بود و نمیپذیرفتند اما پس از اصرار و پیگیری در مصاحبه با بسیج پذیرفته شد که بسیار خوشحال به منزلمان آمد و گفت «مرا قبول کردند».
وی افزود: شهاب در ابتدا تک تیرانداز بود و برای نخستین بار در جبهه قصرشیرین مجروح شد و تا 19 سالگی که به شهادت رسید، 13 بار به شدت مجروح شد؛ وی پس از آشنایی با شهید «وحید رضایی» دوره آموزش تخریب را گذراند و از نیروهای گردان تخریبچی تیپ بنیاکرم (ص) شد؛ او در حین خنثیسازی مین در عملیات «والفجر 5» به شدت از ناحیه فک و گردن آسیب دید؛ تمام بدن او ترکش بود و به همین دلیل دوستانش به او لقب «مرد آهنی» داده بودند.
خالصی اظهار داشت: برادرم خیلی عاقل و باهوش بود؛ او در «عملیاتهای والفجر»، عملیات «میمک» و «کربلای یک تا 5» حضور یافت؛ به حضرت زهرا (س) بسیار علاقهمند و پس از شهادتش در شب شهادت دختر پیامبر اسلام (ص) و در عملیات «کربلای 5» با عنوان معاون گردان تخریب لشکر 10 سیدالشهدا (ع)، پیکرش به مدت 3 ماه در شلمچه مفقود شد.
وی گفت: در روز تولد حضرت علیاکبر (ع) دوستان شهاب برای او اعلامیهای با عنوان «عارف شب زندهدار، شهید بیمزار» چاپ کردند تا مراسم بزرگداشت برگزار شود اما مادرم راضی نمیشد و میگفت «شاید پسرم زنده باشد» تا اینکه علمای شهر به منزل آمدند و با مادر صحبت کردند تا مادر راضی شود.
شهاب با آغاز جنگ تحمیلی در حالی که 14 ساله بود، در خواب دید که به زیارت امام حسین (ع) رفته است؛ این خواب را برای مادرم تعریف کرد و مادرم هم گفت «خب به کربلا میروی» اما شهاب اینگونه تعبیر کرد که باید به جبهه برود
خواهر شهید «شهاب خالصی» افزود: سه ساعت قبل از برگزاری مراسم، پیکر شهاب را به خانه آوردند و چون روز تولد حضرت علی اکبر (ع) بود، مادرم گفت باید قربانی کنیم و با شیرینی از مردم پذیرایی کردیم.
بیا که رایت منصور پادشاه رسید / نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
وقتی از مقام معظم رهبری درخواست کردیم که تفألی به حافظ بزنند ایشان با محبت این خواسته را اجابت کرده و دیوان شیخ شیرین کلام را میگشایند که چنین غزلیسرایی کرده بود :
|
بیا که رایت منصور پادشاه رسید |
|
|
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید | |
|
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت |
|
|
کمال عدل به فریاد دادخواه رسید | |
|
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد |
|
|
جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید | |
|
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن |
|
|
قوافل دل و دانش که مرد راه رسید | |
|
عزیز مصر به رغم برادران غیور |
|
|
ز قعر چاه بر آمد به اوج ماه رسید | |
|
کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل |
|
|
بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید | |
|
صبا بگو که چهها بر سرم درین غم عشق |
|
|
ز آتش دل سوزان و دود آه رسید | |
|
ز شوق روی تو شاها، بدین اسیر فراق |
|
|
همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید | |
|
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول |
|
|
ز ورد نیمه شب و درس صبحگاه رسید |

رمضان سال 1367 شمسی بود. عقربه های ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود که بیدار شدیم؛ قبلا با فرماندهی یگان هماهنگ کرده بودیم که قصد10 روزه می کنیم تا روزه خود را کامل بگیریم. با قولی که گرفته بودیم بساط سحری را آماده کردیم. چند عدد تن ماهی، لوبیا، خرما، چند عدد قوطی کوچک ماست، مقداری خیار، نان و چای بساط سفره رنگین ما بود. فرمانده گروهان داخل سنگر آمد و بعد از گفتن خسته نباشید و احوالپرسی گفت: شاید ماه رمضان امسال بتوانیم روزه کامل بگیریم و دعا و شب زنده داری داشته باشیم. به قول بچه های گروهان او از فرماندهان با حال منطقه بود. خاکی بود و با بچه های جبهه مثل یک دوست رفتار می کرد.در زمان آموزش های نظامی بسیار جدی بود و با هیچ فردی شوخی نداشت با این حال دل رئوف و مهربانی داشت و به وقت عملیات در مقابل دشمن بعثی عراق سخت و محکم، جسور و بی باک و با تجربه بود. انگار سال ها در برابر دشمنان کشورش جنگیده بود، عملیاتهای متعددی را فرماندهی کرده بود اما آن شب در سنگر محقرانه با ما بر سر یک سفره نشسته بود. لطیفه می گفت و گاهی خاطرات عملیات گذشته را تعریف می کرد، لبخند می زد و خیلی با نشاط و شادمان بود. کمتر فرمانده ای را دیده بودم که این همه با بسیجیان و برادران جبهه صمیمی و گرم بگیرد.آن شب پر ستاره جنوب، نور ماه روی دریاچه عجب شیر سایه انداخته بود. علفزارهای حاشیه دریاچه به بلندای دیواری می نمود، صدای جیرجیرک ها و سکوت شب زیبا بود و دلنشین. برای گرفتن وضو از سنگر خارج شدم، در افکار و خاطرات خود غوطه ور بودم و سلانه، سلانه مسیر سنگر تا تانکر آبی را که برای شستن دست و صورت در گوشه ای تعبیه کرده بودند، طی کردم. با خود فکر می کردم که امشب چه سکوتی منطقه را در بر گرفته است، حتما عراقی ها هم در این سکوت شب می خواهند روزه بگیرند و پای سفره سحری نشسته اند. به همین دلیل بر خلاف سایر شب ها گلوله ای شلیک نمی کنند. همین طور از سنگر دورتر می شدم که ناگهان صدای سوت مهیب توپ 120 را شنیدم، احساس کردم صدا خیلی نزدیک است، بلافاصله خودم را روی زمین پرتاب کردم، سرم را میان دو دستم گرفتم و به شمارش اعداد پرداختم، هنوز به رقم 7 نرسیده بودم که انفجاری رخ داد و بعد از آن گرد و غبار بلند شد.
بچه های امداد از راه رسیدند فوری برانکار دستی را روی زمین گذاشتند و از بچه ها خواستند که کمک کنند تا فرمانده را روی برانکار بگذارند. اما فرمانده دستش را بالا آورد، تکانی به خودش داد و گفت: صبر کنید می خواهم آخرین لحظات عمرم را روی خاک جبهه سپری کنم. این آرزو را از من نگیرید، دوست دارم بدنم تا آخرین لحظه خاک جبهه را حس کند. اشهد می خواند که ناگهان...
صدای فریاد بچه های سنگر را شنیدم که فرمانده را صدا می زدند، با سرعت خودم را به نزدیک سنگر رساندم، پیکر نیمه جان فرمانده توسط دوستان از سنگر بیرون آورده شد، وقتی چهره خون آلود، اما خوشحال فرمانده را دیدم، بی اختیار اشک از دیدگانم جاری شد. بچه های دیگر هم به شدت متأثر شده بودند. لحظه ای به همین منوال گذشت تا این که فرمانده لب به سخن گشود و به یکی از بچه ها گفت: حمید جان، همشهری لطفا نامه ای را که در جیب دارم، به خانواده ام برسان، این زحمت را به تو محول کردم، چون به هر حال هر چه نباشد ما همشهری هستیم، به همسرم بگو، خیلی دوستش دارم ولی همان طور که گفته بودم به آرزویم در ماه مبارک رمضان رسیدم برایم گریه نکند و مجلس نگیرد، مقداری پول در زیرزمین منزل داخل جعبه چوبی قهوه ای رنگ گذاشته ام. مبلغش کم است اما به بزرگواری خودش حلالم کند، اگر چه تولد فرزندم را ندیدم، اما اگر فرزندم پسر بود حتما اسمش را علی بگذارد، اخلاق و منش حضرت علی(ع) را هم به او بیاموزد.

به هیچ کسی هم بدهکار نیستم. بقیه خواسته های خودم را در وصیت نامه نوشته ام، به پدر و مادرم بگو، خداوند امانتی را که به آنان سپرده بود پس گرفت، پس برایم شیون و زاری نکنند. من از کودکی تلاوت آیات قرآن را دوست داشتم، پس برایم بسیار قرآن بخوانند، در این لحظات بچه ها فقط به لب های فرمانده خیره شده بودند و مژه هم نمی زدند. بچه های امداد از راه رسیدند فوری برانکار دستی را روی زمین گذاشتند و از بچه ها خواستند که کمک کنند تا فرمانده را روی برانکار بگذارند. اما فرمانده دستش را بالا آورد، تکانی به خودش داد و گفت: صبر کنید می خواهم آخرین لحظات عمرم را روی خاک جبهه سپری کنم. این آرزو را از من نگیرید، دوست دارم بدنم تا آخرین لحظه خاک جبهه را حس کند. اشهد می خواند که ناگهان چهره اش نورانی شد. تا کنون عروج شهیدی را این قدر از نزدیک ندیده بودم، صورتش سفید و نورانی، لبانش متبسم و چشمانش بسته شد انگار که خواب باشد. بچه های امداد، پیکر پاک شهید را با ذکر ا...اکبر، بلند کردند و روی برانکار گذاشتند و رفتند. خاطرات آن شب را هرگز فراموش نمی کنم. آن شب هیچ یک از بچه ها لقمه نانی بر لب نگذاشت. از آن زمان به بعد موقع افطار یا سحری بشقاب، قاشق و لیوان چای مخصوصی به یاد فرمانده گوشه سفره می گذاشتیم. گاهی اوقات برادر حمید که همشهری فرمانده بود سعی می کرد حال و هوای سنگر را با گفتن لطیفه یا خاطره ای عوض کند اما وقتی نگاه غمگین ما را می دید، سکوت می کرد. هنگام سحر که می شد، سحری مختصری می خوردیم و همگی از سنگر بیرون می رفتیم و هر یک به گوشه ای پناه می بردیم و به یاد فرمانده گریه می کردیم. وقتی خوب تخلیه می شدیم برای این که کسی متوجه گریه کردنمان نشود وضو می گرفتیم، یعنی ما برای وضو گرفتن بیرون رفته ایم. سپس وارد سنگر می شدیم و به یاد فرمانده عزیزمان قرآن را باز می کردیم و هر کدام به ترتیب قسمتی از جزء قرآن را می خواندیم و پس از پایان هر جزء صلوات و فاتحه ای به یاد فرمانده می فرستادیم.
این جمله اشک آلود و صمیمی، یک آن مظلومیت محمد را پیش چشم ها عریان کرد

نام : محمد
نام خانوادگی: نصرالهی
سال تولد : 1342
وضعیت تاهل : مجرد
محل تولد: کرمان
آخرین مسئولیت : معاون ستاد لشکر 41 ثارا...
تاریخ شهادت : اسفند ماه 1364- فاو
محمّد نصراللهی در یکی از روزهای گرم مرداد ماه سال 1342 در کرمان به دنیا آمد. دوران کودکی را در همین شهر با کار و تحصیل سپری کرد. در نوجوانی با آثار استاد مطهری و دکتر شریعتی آشنا شد. او شیرازه فکری خود را بر پایه آثار اسلامی بنا کرد و با همین معیار، به مبارزه علیه حکومت خودکامه پهلوی کمر همت بست. پیروزی انقلاب اسلامی، پیروزی تفکری بود که او از نوجوانی برای خود و پیشبرد جامعه اش آن را انتخاب کرده بود.
غائله کردستان، میدان دیگری بود که محمد با همه کم سن و سالی در این میدان پخته شود تا خود را برای جنگی بزرگ آماده کند.
وقتی مرزهای آرمانی و جغرافیایی ما با تانک های کور حزب بعث مورد تجاوز قرار گرفت، آن روزها محمّد لباس پاسداری به تن داشت. میدان نبرد با دست نشانده های غرب از او رزمنده ای ساخت تا با همه توان خود، برای سرد کردن آتشی که به جان جامعه اش افتاده بود، تلاش کند. عملیات والفجرهشت پایان این تلاش با اجرت شهادت بود. محمّد نصراللهی در اوایل اسفندماه سال 1364 در کنار کارخانه نمک، شیرینی شهادت را چشید.
1- یک روز تازه کیف مدرسه را برداشته بودم و با عجله کفش هایم را می پوشیدم که یک دفعه در حیاط را زدند. در را باز کردم. دیدم یکی از همسایه ها که زرتشتی هم بود دست پسرش را گرفته بود و پشت در رجز می خواند: «برو بگو پدرت بیاید دم در کارش دارم. این چه وضع بچه تربیت کردن است!»
فهمیدم که محمّد دسته گل آب داده است. پدر با عجله و با زیر پیراهن و پیژامه آمد دم در. همسایه که خیلی آتش تندی داشت، با اوقات تلخی گفت: «آقا یک چیزی به این بچّه تان بگویید، این طور که نمی شود!»
پدر گفت: «این ها که با هم دوست بودند، نمی دانم چرا دعوا کرده اند ...»
همسایه زرتشتی حرف پدر را قطع کرد و گفت: «دعوا چیه آقا! این پسر شما بچّه ما را از راه بدر می کند. صبح بلند شدم دیدم دارد نماز می خواند. همه اش تقصیر این پسر نیم وجبی شماست. راه رفتنش را بلد نیست، آمده به بچه ی من نماز یاد داده ...»
2-یک روز جمعه ناهار کباب داشتیم. محمّد وقتی سر سفره کباب ها را دید، بلند شد و گفت: «من لب نمی زنم. مردم نان خالی گیرشان نمی آید، آن وقت شماها بوی کباب راه انداخته اید؟!»
همه فکر می کردیم بچه است، نباید جدی گرفت. چند ساعت بعد که برگشت، درباره نماز جمعه حرف می زد و این که هر کس سه بار نماز جمعه را بدون بهانه ترک کند، چه قدر مسوولیت دارد ...
3-تا لباسی را پاره و نخ نما نمی کرد، دست از سرش بر نمی داشت. حتی در آن عکس یادگاری که با حاج قاسم انداخت مشخص است. از آن لباس چند سال کار کشیده بود ولی رهایش نمی کرد.
در مسجد یک نفر اشتباهی پوتین های محمد را پوشیده بود و رفته بود . وقتی همه از مسجد خارج شدند یک جفت پوتین در کنار جا کفشی مانده بود ، هر کار کردیم محمد این پوتین ها را به جای مال خودش بپوشد قبول نکرد و پا برهنه از مسجد خارج شد . می گفت می ترسم این پو تین ها را بپوشم و نتوانم صاحبش را پیدا کنم . آن شب محمد فاصله مسجد تا قرارگاه را پا برهنه رفت و از آن به بعد بچه ها به شوخی « پا برهنه » صدایش می زدند .
4-یک روز به محمد گفتیم بیا برویم در رودخانه شنا کنیم. اما او قبول نکرد و گفت کار دارم. کمی سر به سرش گذاشتیم و گفتیم: «نکند می ترسی خفه بشوی؟ خلاصه به اصرار و کشان کشان او را بردیم. وقتی وارد آب شدیم، آثار زخم ترکش را در چند جای کمرش دیدیم و تازه فهمیدیم که چرا دوست نداشت با ما شنا کند. اصلا دلش نمی خواست کسی از موضوع باخبر شود.»
5-یادم هست سال 58 تعدادی از بچه های سپاه را برای افطاری دعوت کرده بودند. کسی که دعوت کرده بود آدم ثروتمندی بود. سفره ای انداخته بودند با چند نوع غذا و تشریفات کامل.
محمد بدون آنکه لب به غذا بزند سهم خود را برداشت و آورد و داد به یک خانواده ای که می شناخت وضعشان خوب نیست.
شب در پاسگاه هم به بچه ها توپید که درست نیست وقتی مردم نان ندارند بخورند شما بروید سورچرانی!
مخالفت او با تجمل نه از روی احساس، بلکه عمیق و از روی معرفت بود.
6-اگر در یک جایی نشسته بودیم و غیبت می شد، بلند نمی شد، نمی گفت غیبت نکنید. خودش یک طوری که کسی احساس نکند موضوع را عوض می کرد. البته من دیگر دستش را خوانده بودم و بعدا به او می گفتم که متوجه منظورت شده ام. ولی او این را هم انکار می کرد.

7-روزی با خنده گفتم : «محمد تو کی می خواهی آدم شوی و نصف دینت را کامل کنی؟!»
برعکس من او با لحنی جدّی گفت: «من زنی می خواهم که بیاید زندگی جنگی داشته باشد. بیاید در اهواز مستقر بشود تا هم به جنگ برسم، هم به کار و هم به زندگی. اگر روزی چنین زنی پیدا کردی خبرم کن.»
8-اواخر پائیز و اوایل زمستان بود، از غرب به سمت جنوب می رفتیم. من بودم، سلیمان بود و محمد. جمعه بود. توی ماشین صحبت می کردیم و محمد رانندگی می کرد. تا اینکه به یک جاده فرعی رسیدیم. محمد پیچید توی جاده فرعی و رفت کنار یک رودخانه نگه داشت. پرسیدیم:
«چرا اینجا آمدی؟»
گفت: «در روایت هست که هر کس چهل هفته غسل جمعه انجام دهد بدنش در قبر نمی پوسد. سه هفته است که این کار را انجام داده ام . و باید این هفته هم پیش از ظهر غسلم را انجام دهم. شما که نمی خواهید بدن من در قبر بپوسد. می خواهید؟!»
9-یک روز دیدم جلوی بهداری لشکر خیلی شلوغ شده است. رفتم جلو. دیدم در یک دست محمّد سِرُم است و می خواهد به زور از بهداری خارج شود. موضوع را پرسیدم.
گفتند: «نصراللهی به خاطر ضعف و بی خوابی از حال رفت. آوردیمش به او سِرُم وصل کردیم. اما او تا به هوش آمد بلند شد و راه افتاد.»
نگاهی به نصراللهی انداختم.
گفت: «باید بروم به قایق ها سرکشی کنم.»
سر تکان دادم و در حالی که با زور جلوی خنده ام را گرفته بودم گفتم: «برگرد روی تخت دراز بکش و کمی استراحت کن.»
او با ناراحتی برگشت روی تختش. پلک هایش را بست و در پیشانی اش چین افتاد.
بچّه ها می گفتند: «بالاخره این اُعجوبه بعد از چند روز متقاعد شد که بخوابد.»
10- در مسجد یک نفر اشتباهی پوتین های محمد را پوشیده بود و رفته بود . وقتی همه از مسجد خارج شدند یک جفت پوتین در کنار جا کفشی مانده بود ، هر کار کردیم محمد این پوتین ها را به جای مال خودش بپوشد قبول نکرد و پا برهنه از مسجد خارج شد . می گفت می ترسم این پو تین ها را بپوشم و نتوانم صاحبش را پیدا کنم . آن شب محمد فاصله مسجد تا قرارگاه را پا برهنه رفت و از آن به بعد بچه ها به شوخی « پا برهنه » صدایش می زدند .
11- زمان عملیات والفجر 8 که عراقی ها جاده را زیر آتش گرفته بودند محمد با دو نفر دیگر از همرزمانش نزدیک 3 راه کارخانه نمک داخل ماشین بوده اند که یک دفعه گلو له توپی در نزدیکی ماشین منفجر شده بود و ترکش ریزی به سر محمد خورده بود و او را به آرزوی دیرینه اش رسانده بود . وقتی خبر شهادت محمد را شنیدم این جمله اش مدام در گوشم زنگ می زد که « خدا گلچین است ، کاری به من ندارد » و شاید به خاطر خوشحالی از این چیده شدن بود که وقتی در گلزار شهدا برای آخرین دیدار رویش را باز کردند یک لبخند ابدی در چهره اش نقش بسته بود . همان لبخندی که او از کودکی به همراه داشت ، همان چهره ای که از پشت تیر سیمانی کوچه سرک می کشید و لبخند می زد .
یک روز به محمد گفتیم بیا برویم در رودخانه شنا کنیم. اما او قبول نکرد و گفت کار دارم. کمی سر به سرش گذاشتیم و گفتیم: «نکند می ترسی خفه بشوی؟ خلاصه به اصرار و کشان کشان او را بردیم. وقتی وارد ب شدیم، ثار زخم ترکش را در چند جای کمرش دیدیم و تازه فهمیدیم که چرا دوست نداشت با ما شنا کند
12- شهدای والفجر هشت را به صحن مسجد امام آورده بودند تا از آنجا به سوی جایگاه ابدی تشییع شوند. حاج قاسم با دست به یک یک شهدا اشاره می کرد و می گفت: «مادر شهید دیندار، مادر شهید یوسف اللهی، مادر شهید هندوزاده، درباره ی نصراللهی چه بگویم که مادر ندارد ... !»
این جمله اشک آلود و صمیمی، یک آن مظلومیت محمد را پیش چشم ها عریان کرد و حتی کسانی را که با جنگ و شهادت و انقلاب بیگانه بودند، به گریه و فغان وا داشت و فقط خود او بود که در میان این همه لابه و شیون آرام و با لبخندی ابدی بر لب، پرچم سه رنگ را روی صورتش کشیده بود.
بنده ، بنده ای از بندگان خدا بودم که شهادت می دهم به خدا، شهادت می دهم به رسالت پیامبر اکرم ، شهادت می دهم به رسالت همه ائمه معصوم (ع) ، شهادت می دهم به همه اصول ، مذهب ، شهادت می دهم به این جمهوری اسلامی و به این امام عزیز
امید وارم مورد قبول ایزد منان واقع گردد.پس شما قبول نمائید این شهادت را از من و دعا کنید که (خدا) قبول کند.
روحش شاد و یادش گرامی
همان شب جلسهای تشکیل شد که تا صبح ادامه داشت...

موقعیت برتر سیاسی، نظامی ایران که در فتح فاو حاصل شد، به رغم تلاشهای دشمن در چارچوب استراتژی دفاع متحرک، حملات هوایی به مراکز صنعتی، حمله به منابع نفتی و نفتکشهای ایران و دیگر اقدامات تبلیغاتی و روانی، همچنان به سود جمهوری اسلامی حفظ شد.
حفظ برتری سیاسی -نظامی جنگ به سود جمهوری اسلامی و مقابله با ایجاد هرگونه رکود در جبهههای نبرد از مهمترین عواملی بود که ضرورت انجام عملیات با شرط کسب پیروزی را ایجاب میکرد.
عملیات کربلای 4 به این منظور طرحریزی و اجرا شد. اما عوامل تاکتیکی و استراتژیکی مختلفی چون ماجرای مک فارلین و تجربه دشمن از عملیات فاو باعث ناکامی کربلای 4 شد، زیرا منابع اطلاعاتی و جاسوسی امریکا دقیقترین و جزییترین خبرها را درباره این عملیات در اختیار عراقیها قرار دادند. دشمن پس از آن که در این عملیات با شکست مواجه شد، در صدد برآمد تا ابتکار عمل را به دست گیرد و از فرصت به دست آمده بهرهبرداری کند. شواهد نیز نشان میداد که چنانچه در شرایط موجود، تغییری ایجاد نمیگشت؛ دشمن، برتری را از آن خود میساخت. زیرا عراقیها تبلیغات گستردهای را تحت عنوان شکست عملیات سرنوشتساز ایران آغاز کرده بودند. آنها با تشدید حملات هوایی و ادامه جنگ شهرها و تلاش برای بازپسگیری فاو، سعی کردند موازنه قوا را به طور کامل به نفع خود تغییر دهند. در چنین موقعیتی چیزی که اوضاع را هنگام انتخاب منطقه عملیات پیچیده و دشوار میکرد، این مسأله بود که در چنین شرایطی، تنها انجام یک عملیات، نمیتوانست راهگشا باشد بلکه در عین حال عملیات باید از شرط تضمین پیروزی و همچنین شرایط و ویژگیهای لازم در جهت حفظ اوضاع به سود جمهوری اسلامی نیز برخوردار باشد. این چنین بود که عملیات کربلای 5 در تاریخ 19 دی 65 در منطقه عملیاتی شلمچه و شرق بصره با رمز مقدس «یا زهرا(س)» آغاز شد و تا 2 ماه و نیم ادامه داشت.
عبور از موانع نفوذناپذیر دشمن در شرق بصره و تهدید شهر بصره با حضور در حومه آن، موفقیت جمهوری اسلامی را در جنگ حتمی کرد؛ به طوری که متعاقب عملیات کربلای 5، جهان استکبار بدون رعایت ملاحظات معمول، حمایت از صدام را علنی ساخت و قدرتهای جهانی مستقیماً واردمیدان جنگ شدند که نبرد ایران و امریکا در خلیجفارس از آن جمله بود. همین عملیات بود که شورای امنیت را ناچار به تصویب قطعنامهای کرد که در آن برای اولین بار تا حدودی نظرات جمهوری اسلامی ملحوظ شده بود. پس از عملیات کربلای 5 بود که مجوز استفاده وسیع از سلاحهای کشتار جمعی به عراق داده شد.
عملیات کربلای 5 در تاریخ 19 دی 65 در منطقه عملیاتی شلمچه و شرق بصره با رمز مقدس «یا زهرا(س)» آغاز شد و تا 2 ماه و نیم ادامه داشت
دشمن با توجه به اهمیت منطقه، زمین شرق بصره را مسلح به انواع موانع و استحکامات کرده بود و با رها کردن آب در منطقه، انجام هرگونه عملیاتی را غیرممکن ساخته و فضای امنی را برای خود به وجود آورده بود تا بتواند حرکت هر نیروی مهاجم را پیش از دستیابی به خط اول خود سرکوب کند.
اولین خط دفاعی دشمن، دژی بود که در یک سمت آن، سنگرهای بتونی برای استراحت نیرو و در سمت مقابل، سنگرهای دیدهبانی و تیربار با مهمات آماده و سنگرهای تانک احداث شده بود. این دژ، دشمن را از موقعیت ممتازی برای اشراف و تسلط کامل بر منطقه برخوردار میکرد. پشت خط اول، چند موضع هلالی شکل احداث کرده بود که قطر هر یک به 300 تا 400 متر و ارتفاع آن به 5 تا 6 متر میرسید. پشت مواضع هلالی، برای تردد و استمرار تانک، جاده ساخته شده بود و به این وسیله تانک میتوانست با استقرار روی مواضع مشخص شده، کل منطقه درگیری را زیر پوشش گلوله مستقیم و تیربار قرار دهد.

دومین خط دشمن به فاصله 100 متر از خط اول و به موازات آن احداث و سیلبندی به عرض 205 متر و ارتفاع 4 متر که دارای موضع پیاده، کانال مواصلاتی و مواضع تانک بود. این سیلبند از جنوب جاده شروع میشد و به سمت اروند ادامه داشت.
سومین خط دشمن، خاکریزی بود به موازات خط دوم و دارای مواضع پیاده و تانک که جلوی آن، کانال مترو که به عرض 4 و عمق 2 متر احداث شده بود. چهارمین رده دشمن پشت نهر دوعیجی قرار داشت و شامل نهر، دژ و چندین موضع هلالی پیدرپی بود که بر توانایی دشمن برای مقابله و دفاع میافزود پنجمین رده دشمن پشت نهر جاسم قرار داشت؛ ضمن آن که در حد فاصل خط چهارم و پنجم، قرارگاههای دشمن به ویژه قرارگاه تاکتیکی سپاه سوم- مقر فرماندهی لشکر 11-، دارای مواضع مستحکمی بود و پدافند مستقل داشت. پس از خط جاسم تا کانال زوجی، مرکز توپخانه، لجستیک و عقبه لشکر 11 قرار گرفته بود و رده ششم و هفتم دشمن شامل کانال زوجی و مثلثیهای غرب کانال زوجی بود. در منطقه شلمچه، دشمن زمین را به شکل پنجضلعی درآورده بود که از استحکامات بسیار پیچیدهای برخوردار بود.
به دلیل مقاومت وصفناپذیر رزمندگان در برابر پاتکهای سنگین، عراق به مدت 2 ماه اقدام به حملات شیمیایی گسترده با گاز خردل کرد که حتی مناطقی از آبادان را نیز در بر گرفت.
عملیات ساعت 1:35 بامداد روز 19 دی 65 شروع شد. یگانها در طول شب، زیر نور مهتاب حرکت خود را آغاز کرده و نیروهایشان را به پشت مواضع دشمن رسانده بودند. سرلشکر عبدالحمید محمود الخطاب، رئیس دفتر صدام درباره این عملیات میگوید: «تاریخ 16/1/1987 – 19/10/65- تلفن دفتر رئیس جمهور به صدا درآمد. خبر حمله به شلمچه را دادند. رئیس جمهور دائم زیر لب میگفت: الله اکبر از دست افراد خمینی ... الله اکبر...» مدام پلکهایش به هم میخورد. به او عرض کردم: «اتفاقی مهم پیش آمده است؟» رئیس جمهور که در اتاق قدم میزد، گفت: «امشب بصره به دست نیروهای ایران خواهد افتاد».
همان شب جلسهای تشکیل شد که تا صبح ادامه داشت. ارتش ما اگر چه تعداد مصدومان شیمیایی متوسط و شدید عملیات کربلای 5 کمتر از 3 هزار نفر میشدند، اما با در نظر گرفتن مصدومان خفیف احتمالاً جمع آنان به 7 هزار نفر میرسید.
در دوران دفاع مقدس، منطقه عمومی شرق بصره همواره از اهمیت سیاسی و نظامی ویژهای برخوردار بود و در ذهن فرماندهان جنگ نیز مهمترین منطقه عملیاتی جبهههای جنگ به شمار میرفت. در این منطقه، شلمچه نزدیکترین راه برای تصرف یا نزدیکی به شهر بصره بود
در دوران دفاع مقدس، منطقه عمومی شرق بصره همواره از اهمیت سیاسی و نظامی ویژهای برخوردار بود و در ذهن فرماندهان جنگ نیز مهمترین منطقه عملیاتی جبهههای جنگ به شمار میرفت. در این منطقه، شلمچه نزدیکترین راه برای تصرف یا نزدیکی به شهر بصره بود.
در شرایط حاکم بر جنگ، انتخاب منطقه عملیاتی و اهمیت سیاسی نظامی آن از جایگاه ویژهای برخوردار بود. با توجه به این که شهر بصره و تأسیسات نفتی آن به عنوان مهمترین هدف استراتژی نظامی جمهوری اسلامی در دستور کار قرار داشت، منطقه شلمچه میتوانست به عنوان سرپل مناسب جهت دستیابی به شهر بصره و تأسیسات عمده نفتی عراق، مورد بهرهبرداری قرار گیرد.

از آنجا که منطقه شلمچه، یکی از محورهای پشتیبانی کننده عملیات کربلای 4 به شمار میرفت و قرارگاه نجف با یگانهای تابعه در این محور عمل میکرد، بخش قابل توجهی از منطقه و عقبههای آن به طور نسبی آماده بهرهبرداری بود.
انطباق ویژگیهای منطقه شلمچه با شعار عملیات سرنوشتساز: تصرف شلمچه به دلیل نزدیکی به بصره و اهمیت آن به منظور محاصره اقتصادی عراق میتوانست تا حدودی پاسخگوی انتظارات عمومی ناشی از تبلیغات عملیات سرنوشتساز باشد.
محدودیت توان خودی در پشتیبانی از جنگ، همواره انتخاب منطقه عملیاتی را تحتالشعاع قرار میداد و فرماندهان نظامی نیز در انتخاب منطقه عملیاتی به دلیل محدودیت توان دچار تنگنا بودند. در این منطقه، توان باقیمانده از عملیات کربلای 4، برای عملیات کربلای 5 کافی بود.
از ویژگی دیگر منطقه شلمچه، وجود عوارض طبیعی و مصنوعی در آن بود که امکان پدافند در هر مرحله از عملیات را فراهم میکرد.
محدودیت دشمن در استفاده از جادههای مواصلاتی به دلیل فشردگی زمین، تأثیر آتش توپخانه و ادوات نیروهای خودی را بسیار افزایش میداد.
به دلیل مقاومت وصفناپذیر رزمندگان در برابر پاتکهای سنگین، عراق به مدت 2 ماه اقدام به حملات شیمیایی گسترده با گاز خردل کرد که حتی مناطقی از آبادان را نیز در بر گرفت.
در طراحی عملیات کربلای 4 ابتدا محور شلمچه، به عنوان یکی از فلشهای اصلی حمله و سپس به دلایلی چون محدودیت توان، به عنوان حرکت تأمین کننده جناح راست عملیات و با هدف درگیر کردن سپاه سوم و تجزیه فرماندهی، امکانات و توان دشمن، در نظر گرفته شد، اگرچه مأموریت این منطقه در 2 محور پنج ضلعی و جزیره بوارین به عهده قرارگاه نجف قرار گرفت که به جز رخنه یگانهای 19 و 57 در پشت خطوط دفاعی شلمچه در بوارین موفقیتی به دست نیامد، اما دستآوردهای شلمچه قابل بهرهبرداری و توجه بود.

در عملیات «كربلای 5» برادر و همسر خواهر معاون گردان در اولین ساعات عملیات به شهادت رسیده بودند و نمیدانستیم چگونه این خبر را به او بدهیم؛ او به طرف ما آمد، لبخندی زد و گفت «شنیدهام داماد و برادرم را در نبودن ما شهید كردهاید».
یكی از بخشهای قابل توجه و جذاب دفاع مقدس خاطرات رزمندگان از روزهای حماسه و ایثار است؛ خاطراتی تلخ و شیرین كه روایتگر لحظههای به یادماندنی زندگی به سبك دفاع مقدس است.
برای بار اول بود كه به جبهه میرفتم. موقع اعزام دو دل بودم، نمیدانم چرا. مثل كسی كه حرفی بزند و بعد پشیمان بشود، فكر میكردم برای ثبتنام زود تصمیم گرفتهام. با خودم قضیه را سبك و سنگین میكردم كه چشمم افتاد به یك نوجوان. گویا عذر او را خواسته بودند و قرار نبود ببرندش. مثل ابر بهاری گریه میكرد. با دیدن این صحنه بود كه به خودم آمدم و برای رفتن آماده شدم.
آمدیم منطقه و خوردیم به عملیات «كربلای 5» [19دی سال 65 ـ شلمچه، شرق بصره]؛ دو گروهان شدیم و برای پدافند به شلمچه رفتیم. شب پیش در همان خط، عملیات شده بود اما بچهها نتوانسته بودند سنگرهای دشمن را بشكنند. یك گروهان هم در پشت خط بود. برادرِ معاون گردان ما با شوهر خواهرش همراهمان بودند و در اولین ساعات بر اثر تركش خمپاره به شهادت رسیدند.
همه نگران بودند كه چطور این خبر را به گوش او كه در خط دوم بود برسانند. نزدیك عصر بود كه آمد. طبق معمول لبخندی زد و بعد خودش گفت «شنیدهام داماد و برادرم را در نبودن ما شهید كردهاید» حالا برادرم مسئلهای نیست، یك جوری با ننهام كنار میآیم، اما جواب بچههای خواهرم را چی بدهم؟ بعد اضافه كرد «ناراحت نباشید، آنها از ما جلو زدند و ما عقب ماندهایم».
خبرگزاری فارس
راوی: محمد رضانیا (از گردان نور تیپ 21 امام رضا (ع)

این مطلب را باید در چند مرحله، بررسی نمود:
. آیا انسان ها می توانند همواره و تا بی نهایت، در سلامت جسمی زندگی نمایند؟
. آیا پیامبران برای درمان بیماری های جسمی مبعوث شده اند؟
. آیا انسان ها باید به دنبال سلامت خود باشند یا خیر؟ و در صورت مثبت بودن پاسخ، راه آن چیست؟
. آیا اصولاً، فایده ای برای بیماری و از دست دادن سلامت نیز متصور است؟
به همین ترتیب، به مطالعه موارد فوق می پردازیم:
- در نظام هستی، چنین مقرر شده است که چند صباحی در این دنیا به سر برده، و سپس با ترک آن، روانه جهانی شویم که فنا و نابودی و بیماری در آن جایگاهی ندارد. بنابراین، از مرگ که پلی میان دنیا و آخرت است؛ گریزی نیست و هر فردی باید طعم آن را بچشد[1] و حتی پیامبران الهی نیز باید در برابر این قانون الهی تسلیم باشند.[2] آن زندگی ایده آلی که در آن، اثری از بیماری و فقر و ترس نباشد، مخصوص جهان آخرت بوده و هرگونه تلاش برای مشابه سازی آن در این دنیا، با شکست روبرو خواهد شد!
اکنون می توان برای مرگ، دو حالت را تصور نمود که در یکی از آنها، اشخاص، بدون هیچ نشانه و هشدار و در موقعیتی که در سلامت کامل هستند، پیک اجل به سراغشان آمده و به ناگاه روح را از بدنشان جدا سازد، چنانچه اکنون نیز در برخی موارد، چنین وضعیتی را مشاهده می نماییم. حالت دیگر، آن است که مرگ به صورت غیر منتظره نباشد، بلکه با هشدارهایی از قبل بوده که انسان های عاقل، تا حدودی بتوانند خود را برای آن آماده سازند.
نقل شده است در زمان ابراهیم(علیه السلام)، مرگ انسان ها، تنها با شیوه اول انجام می پذیرفت و مردم به ناگاه و بدون علت قبلی، جان می سپردند. ابراهیم(علیه السلام) از خداوند درخواست نمود که نشانه ای برای مرگ وجود داشته باشد که هم موجب اجر و پاداش فردی شود که قرار است بمیرد، و هم تحمل مرگ برای بستگان او، آسان تر باشد!، خداوند، در پاسخ ایشان، دردها و بیماری ها را نازل نمود.[3]
و این گونه است که هر چه بر عمر انسان افزوده می شود، توانایی های جسمی او کاهش یافته[4] و تا جایی پیش می رود که به مرحله ”أرذل العمر” و یا پست ترین مراحل زندگی رسیده و گاهی، تمام دانش و هوش خود را نیز از دست می دهد.[5] افراد با ایمان نیز (همانند دیگر افراد) به هر بیماری دچار شده و بر اثر آن از دنیا می روند، اما (از طرفی، خود موجب آسیب رساندن به سلامتشان نخواهند شد و به عنوان نمونه)، خودکشی نخواهند نمود.[6]
اما آیا آنچه گفته شد، بدان معنا است که نباید به سلامت جسم خود اهمیت داده و نباید جهت برطرف نمودن بیماری ها بکوشیم؟!
مطمئنا، چنین رویکردی صحیح نیست. مولا علی (علیه السلام)، از خداوند می خواهد که اعضا و جوارح او را در راستای انجام وظایف الهی، قدرتمند و قوی سازد[7] و این ممکن نیست مگر با سلامت جسم. بنابراین؛ با وجود رضایت به آنچه خدا خواسته و تسلیم در برابر مقدرات او باید از راه هایی که خود او پیش روی ما قرار داده است، استفاده لازم را ببریم. استفاده از دانش و تجربه های بشری همراه با درخواست از خدا و توسل به اولیایش از جمله مهم ترین راه های حفظ سلامت و شفا یافتن از مریضی است.[8]
- پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) می فرمایند: ”به دنبال درمان بیماری های خود باشید؛ زیرا خداوند، هیچ بیماری و مرضی را نیافریده مگر آن که در کنار آن، درمانش را نیز آفریده است، جز مرگ که درمانی برای آن نیست”.[9] در این راستا، امام صادق (علیه السلام) نیز می فرمایند: ”با در نظر داشتن این که شفا دهنده اصلی، خداست، می توانید به پزشک یهودی و یا مسیحی (و به عبارتی، غیر مسلمان) نیز مراجعه نمایید”.[10]

روایات موجود در این زمینه، به اندازه ای است که این مختصر، گنجایش بیان تمام آنان را ندارد، اما نتیجه ای که از این روایات می توان گرفت، آن است که خداوند، تلاش انسان ها را در راه پیشرفت علم پزشکی مورد تأیید خود قرار می دهد و همان گونه که نباید در خانه نشسته و بدون هیچ تلاشی، در انتظار رزق و روزی از غیب باشیم، نمی توانیم انتظار داشته باشیم که سلامت خود را بدون طی روند درمانی و تنها از راه های غیر متعارف به دست آوریم. در همین راستا، اگر به روایاتی برخورد می نماییم که پیامبر (صلی الله علیه و آله) و دیگر معصومان (علیه السلام)، توصیه هایی از قبیل خودداری از پرخوری،[11] تحمل بیماری های کوچک در حد توان،[12] خودداری از قرار گرفتن در مقابل بادهای پاییزی،[13] پرهیز[14] و ده ها و صدها دستور دیگر ارائه فرموده اند، باید بدانیم که قریب به اتفاق چنین توصیه هایی، بر اساس معیارهای پزشکی و دانش بشری بوده است؛ چون در میان این رهنمودها، به سفارش مهم دیگری هم برخورد می نماییم که: اگر شخصی، درد خود را از پزشک معالج خود مخفی نگاه دارد، نمی تواند انتظار شفا و درمان را داشته باشد.[15]
-توجه به این نکته نیز ضروری است که تأثیر دارو و درمان های مختلف نیز با اذن و اجازه پروردگار است و بر همین اساس، نباید از عنصر معنوی درمان؛ یعنی ارتباط با خدا و درخواست سلامت از او غافل ماند، چون او می تواند همان گونه که بیماری و درمان آن را آفریده؛ تأثیر داروها را کم و زیاد نماید و حتی داروهای ویژه ای؛ همانند تربت امام حسین (علیه السلام) برای مقربان درگاه خود نیز در نظر بگیرد، در حالی که همان دارو، نسبت به دیگران هیچ تأثیری ندارد.[16]
-باید دانست که، این گونه نیست که بیماری ها، خالی از فایده باشند، بلکه علاوه بر هشیار نمودن انسان نسبت به فانی بودن دنیا، فواید دیگری را نیز در پی خواهند داشت، از جمله این که:
الف. برای افراد با ایمان، نوعی کفاره به شمار می آید که آنان را از عذاب دوزخ وا می رهاند.[17]
ب. برای افرادی که به هر دلیل، موفق به انجام عبادات مستحب نمی شوند، بیماری ها، نقشی جایگزین ایفا می نمایند، به نحوی که طبق برخی روایات، ثواب یک شب که انسان به دلیل بیماری و یا درد خوابش نبرد، از ثواب عبادت یک سال برتر است.[18]
ج. انسانی که هیچ گاه بیمار نشود، سر به طغیان بر می دارد و خداوند چنین صحت و سلامتی را که همراه با طغیان باشد، دوست نمی دارد.[19]
د. بیماری افراد، موجب آن می شود که افرادی به عیادت او بیایند و چنین رفت و آمدی، علاوه بر تحکیم روابط سالم اجتماعی، پاداش بسیاری را برای عیادت کنندگان او نیز به دنبال خواهد داشت.[20]
هـ. خداوند نخواسته که تمام نیازهای هر انسان، از طریق فعالیت های خود او به دست آید، بلکه چرخه اقتصادی میان افراد بشر، از فعالیت های متفاوت، توسط افراد مختلفی به دست می آید که مورد نیاز همه بوده و آنان را به هم پیوند می زند. وجود انواع بیماری ها؛ هرچند در نگاه اول، ناراحت کننده به نظر می آید، اما در نگاهی کلی، موجب تکامل دانش بشری شده و همانند دانش های دیگر، آنانی که با تلاش و فعالیت خود، به اطلاعاتی در زمینه سلامت دست می یابند، می توانند ضمن کمک به دیگران، از این راه، امرار معاش نمایند.
پزشکان، پرستاران، سایر کارکنان اداری و درمانی بیمارستان ها و مراکز مشابه، افراد شاغل در صنعت داروسازی و دیگر صنایع مرتبط با علم پزشکی و …، از افرادی هستند که با تلاش در راستای سلامت انسان ها، قسمت بزرگی از این چرخه اقتصادی را تشکیل می دهند.
جمع بندی نهایی ما آن است که با دانستن این که مقاومت در برابر مرگ، امکان پذیر نیست، اما باید به دنبال سلامت در طول مدت زندگی بود، که راه رسیدن به آن هم؛ طبق آموزه های دینی؛ عمل به یافته های پزشکی به همراه ارتباط معنوی با خداوند است و نباید به دنبال یافتن فرمول های اسرار آمیز دیگری باشیم.
پی نوشت ها :
[1]. آل عمران، 185؛ انبیاء 35؛ عنکبوت 57 و …، ”کل نفس ذائقة الموت”.
[2]. زمر، 30، ”انک میت و انهم میتون”.
[3]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج 3، ص 111، ح 1 و 2، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1365 هـ ش.
[4]. یس، 68، ”و من نعمره ننکسه فی الخلق أ فلا یعقلون”.
[5]. نحل، 70؛ حج 5، ”و منکم من یرد إلی أرذل العمر لکیلا یعلم من بعد علم شیئا”.
[6]. کافی، ج 3، ص 112، روایت 8.
[7]. ”قوّ علی خدمتک جوارحی”، بخشی از دعای کمیل.
[8]. در این ارتباط، مطالعه پاسخ های 83 (سایت: 1012) و 84 (سایت: 2378) نیز توصیه می شود.
[9]. محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج 16، ص 436، ح 20475، مؤسسة آل البیت، قم، 1408 ق.
[10]. همان، ص 437، ح 20477.
[11]. مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج 63، ص 338، ح 35، مؤسسة الوفاء، بیروت، 1404 ق.
[12]. آمدی، عبد الواحد، غرر الحکم و درر الکلم، ص 483، ح11153، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1366 ش.
[13]. همان، ح 11158.
[14]. همان، ح 11171.
[15]. همان، ح 11165.
[16]. حر عاملی، محمد بن الحسن، وسائل الشیعة، ج 14، ص 522، ح 19737.
[17]. همان، ج 2، ص 398، ح 2455.
[18]. همان، ص399، ح 2456.
[19]. کافی، ج 3، ص 114، ح 8.
[20]. ر.ک: وسائل الشیعة، ج 2، ص 414، باب 10.

عبادات باید با نیت تقرب به خدا به جا آورده شود و دعا كه از برترین عبادتهاست تنها با همین نیت باید انجام گیرد. همچون اولیای خاص الهی كه تسلیم محض اوامر او هستند و از آن جهت دعا میكنند كه اطاعت حق تعالی است و لذا دعایشان اجابت بشود یا نه، راضی هستند. هرچند آنان از دعا جز تقرب، چیزی نمی خواهند، اما خود دعا دارای آثار و فوایدی است كه هر دعاكنندهای از آن بهرهمند خواهد شد، البته در صورتی كه آداب و شرایط آن را رعایت كند.
در این جا با توجه به روایات به برخی از فواید و آثار. دعا اشاره می كنیم:
از شرایط دعا، به دست آوردن معرفت لازم برای شناخت خود و خداست. اینكه انسان بداند فقیر محض است و در همه چیز محتاج خداست و خداوند بینیاز از دیگران و برآورنده نیاز دیگران است و بداند كه هیچ چیزی بدون اراده خداوند واقع نمیشود و هر چه را او اراده كند بیدرنگ محقق میشود. «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ » [1] با این معرفت انسان با تمام وجود و با اخلاص دعا خواهد كرد و همین باعث اجابت آن میشود. امام صادق ـ علیه السّلام ـ در بیان آیه «فلیستجیبوا لی و لیؤمنوا بی» میفرمایند: « یعنی مردم بدانند كه خداوند قادر است هر آنچه را بخواهند به آنان عطا كند.» [2] و وقتی از آن حضرت درباره علت عدم استجابت دعا پرسیدند، فرمود: « چون شما كسی را میخوانید كه او را نمیشناسید.»[3]
گاهی انسان در زندگی روزمره خود گرفتار مشكلاتی میشود كه بر طرف كردن آن از توانش خارج است. و «وارد آمدن فشار برای انجام كارهایی فراتر از توانمندیهای آدمی در وی اضطراب ایجاد میكند و این اضطراب را نمیتواند مدت درازی تحمل كند.»[4] بهترین راه حل برای از بین بردن اضطراب و به دست آوردن آرامش، دعا و راز و نیاز با خداست چرا كه دعا برقراری ارتباط بنده با خداست. خدایی كه بر هر كاری تواناست. این ارتباط انسان را امیدوار و دلگرم به قدرتی برتر میكند كه اگر صلاح بداند به راحتی آن فشارها و سختیها را برطرف میكند.

برقراری ارتباط با خداوند و با او به راز و نیاز پرداختن در صورتی امكانپذیر است كه اعمال او خلاف خواست پروردگار نباشد. قرآن كریم میفرماید: «خداوند دعای كسانی را اجابت میكند كه ایمان داشته باشند و عمل صالح انجام دهند» (شوری، 26) پس سخن گفتن با خدا و طلب حاجت از او، دلی پاک و عملی صالح لازم دارد. چنانكه حضرت علی ـ علیه السّلام ـ میفرمایند:«پرهیزگار باشید و اعمالتان را صالح و درونتان را برای خدا خالص كنید تا خداوند دعایتان را اجابت كند.» [5] و چون شرط به اجابت رسیدن دعا، ترک گناه است، كسی كه حقیقتا درخواستی از خدا دارد، مراقب اعمال و رفتار خود خواهد بود.
برای استجابت دعا بهتر است انسان اول برای دیگران دعا كند سپس برای خود. چنانكه امام صادق ـ علیه السّلام ـ میفرمایند: «هر كس چهل مؤمن را قبل از خود دعا كند، دعایش مستجاب میشود.»[6] همچنین پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ میفرمایند:«وقتی كسی از شما دعا میكند آن را عمومیت دهد - و برای دیگران هم دعا كند - چرا كه باعث اجابت دعاست.»[7] طلب خیر برای دیگران در واقع مبارزه درونی با انحصار طلبی و خودخواهی است.
5. نجات از دوزخ:
رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ میفرمایند: «در قیامت امر میشود عدهای را به جهنم ببرند ، خداوند به مالک جهنم میفرماید: به آتش بگو پاهایشان را نسوزاند چونكه با آن به مساجد میرفتند، صورتشان را نسوزاند به خاطر وضو گرفتنشان و دستهایشان را نسوزاند چون هنگام دعا دستها را بالا میگرفتند...»[8]
امام صادق ـ علیه السّلام ـ میفرمایند: «دعای چهار نفر اجابت نمیشود: یكی از آنها كسی است كه در خانه بنشیند و از خدا روزی طلب كند.[9]
و حضرت علی ـ علیه السّلام ـ میفرمایند: «دعا كننده بدون عمل مانند تیرانداز بدون كمان است كه هیچ گاه دعای او به اجابت نمی رسد.» [10] كسی كه واقعا میخواهد دعا كند باید حداكثر شرایط اجابت آن را رعایت كند. یكی از آن شرایط كار همراه دعاست.
انجام هر عبادتی انسان را محبوب درگاه حق تعالی میكند و دعا یكی از آن عبادات و بلكه افضل آن است. خداوند در قرآن كریم از حضرت ابراهیم به خاطر دعاكردنش تعریف و تمجید میكند.
«إِنَّ إِبْرَاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُّنِیبٌ »(هود/75) امام باقر ـ علیه السّلام ـ در بیان این آیه میفرمایند: اواه كسی است كه بسیار دعا میكند.[11]
خداوند روزی دهنده تمام مخلوقات است اما با دعا میتوان نعمت های بیشتر و بهتری به سوی خود جلب كرد. پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ میفرمایند: »رزق و روزی به عدد قطرات باران از آسمان بر زمین نازل میشود تا هر كس به اندازه خود دریافت كند، لكن خداوند زیاده دهنده است پس از فضل خداوند نعمتهای بیشتری درخواست كنید.[12]
امام سجاد ـ علیه السّلام ـ میفرمایند:دعا و بلا با هم هستند تا روز قیامت و دعا بلا را دفع میكند حتی در حالیكه نزول بلا قطعی شده باشد.[13] و حضرت علی ـ علیه السّلام ـ میفرمایند:امواج بلا را با دعا دفع كنید.[14]
دین اسلام همه ابعاد زندگی اجتماعی و فردی انسان را مورد توجه قرار داده است. همه افراد را نسبت به یكدیگر و جامعه مسئول میداند و این مسئولیت را در قالب امر به معروف و نهی از منكر به عنوان یكی از فروع دین واجب كرده است و یكی از شرایط استجابت دعا را این وظیفه میداند. امیرمؤمنان میفرمایند:امر به معروف و نهی از منكر كنید تا خداوند دعایتان را مستجاب كند.[15]و همچنین در وصیت خود به فرزندانش میفرماید:امر به معروف و نهی از منكر را ترك نكنید، مبادا خداوند اشرار امت را بر شما مسلط كند، بعد شما هرچه دعا كنید، اجابت نشود.[16]
امام صادق ـ علیه السّلام ـ میفرمایند:دعا كنید چرا كه دعا شفا دهنده دردهاست[17]
امام صادق ـ علیه السّلام ـ میفرمایند: نزد خداوند متعال، مقام و منزلتی هست كه كسی به آن نمیرسد مگر با درخواست و دعا[18].
پی نوشت ها :
[1]. یس/82
[2] . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 93، ص 323.
[3]. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 93، ص 368.
[4]. ریچارد/تكینسون، روانشناسی هیلگارد، ج 2، ص 152.
[5]. شیخ حر عاملی، مستدرك الوسایل، ج 5، ص 269.
[6]. شیخ كلینی، كافی، ج 2، ص 509.
[7]. همان، ص 487.
[8]. ابن ابی جمهور احسائی، عوالی اللآلی، ج 1، ص 360.
[9]. شیخ كلینی، كافی، ج 2، ص 511.
[10]. نهج البلاغه، ص 534.
[11]. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 9، ص 293.
[12]. همان، ص 289.
[13]. شیخ كلینی، كافی، ج 2، ص 469.
[14]. نهج البلاغه، ص 495، كلمات قصار 146.
[15]. شیخ حد عاملی، مستدرك الوسایل، ج 5، ص 266.
[16]. نهج البلاغه، نامه 47.
[17]. شیخ كلینی، كافی، ج 2، ص 470.
[18]. همان، ص 466.

«إِنَّ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةَ عَدُوَّانِ مُتَفَاوِتَانِ وَ سَبِیلَانِ مُخْتَلِفَانِ فَمَنْ أَحَبَّ الدُّنْیا وَ تَوَلَّاهَا أَبْغَضَ الْآخِرَةَ وَ عَادَاهَا وَ هُمَا بِمَنْزِلَةِ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ مَاشٍ بَینَهُمَا كُلَّمَا قَرُبَ مِنْ وَاحِدٍ بَعُدَ مِنَ الْآخَرِ وَ هُمَا بَعْدُ ضَرَّتَان» (1) ؛ دنیا و آخرت دو دشمن ناسازگارند، و دو راه مخالفند، پس كسى كه دوستدار دنیا باشد و به آن دل ببندد، با آخرت دشمن و با آن در ستیز است، و آن دو مانند مشرق و مغربند، كسى كه ما بین آنها راه مىرود هر چه به یكى نزدیك شود از دیگرى دور مىشود، و آن دو، پس از این اختلافها به دو زن هوو مىمانند.
تفاوت دنیا وآخرت تا بدان جاست که امام علیه السلام آنها را دشمن یکدیگر نامیدند. دشمن از این جهت که فاصله این دو بسیار عمیق است؛فاصله ای از جنس محتوا و سنخیت .خداوند تفاوت دنیا و آخرت را اینگونه در قرآن بیان می کند:
«وَ ما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِی الْحَیوانُ لَوْ كانُوا یعْلَمُونَ» (2)
این زندگانى (دنیا كه در اختیار شماست) جز سرگرمی و بازیچه چیز دیگرى نیست و آنچه باقى و دائم است حیات و زندگى خانه آخرت است و اى كاش مىدانستند (و پى به این معنى مىبردند).
اگر کسی بخواهد میان دنیا و آخرت یکی را انتخاب کند ، بی تردید باید دیگری را کنار بگذارد زیرا راه این دو از یکدیگر جداست. همانند دو انسان که با یکدیگر دشمن اند؛ اگر شما دوستی با هرکدام را برگزینید ناچار به دشمنی با دیگری هستید.
خداوند در جای دیگر از قرآن کریم اینگونه زندگی دنیا را با زندگی در آخرت مقایسه می کند:
« أَ رَضِیتُم بِالْحَیوةِ الدُّنْیا مِنَ الاَْخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَیوةِ الدُّنْیا فىِ الاَْخِرَةِ إِلَّا قَلِیلٌ » (3)
آیا به جاى آخرت به زندگى دنیا دل خوش كردهاید؟ متاع زندگى دنیا در برابر آخرت، جز اندكى بیش نیست.
در خطبه ای که امیرالمؤمنین علیه السلام برای مردم کوفه ایراد کردند؛ در مورد دنیا و آخرت می فرمایند:
آگاه باشید دنیا به سرعت پشت كرده و از آن جز باقى مانده اندكى از ظرف آبى كه آن را خالى كرده باشند، نمانده است. بهوش باشید كه آخرت به سوى ما مىآید، دنیا و آخرت، هر یك فرزندانى دارند. بكوشید از فرزندان آخرت باشید، نه دنیا، زیرا در روز قیامت، هر فرزندى به پدر و مادر خویش باز مىگردد. امروز هنگام عمل است نه حسابرسى، و فردا روز حسابرسى است نه عمل. (4)
با توجه به بیان قرآن، سرایی که جز بازی و سرگرمی نیست و متاع آن در مقابل متاع و زندگی آخرت اندک است ،و اندکی که امیرالمؤمنین مقدار آن را برای ما به زیبایی توصیف کردند ؛ دل بستن به آن (دنیا) برای انسان عاقل قابل قبول نخواهد بود.
آن گاه که امام علیه السلام دنیا و آخرت را به مشرق و مغرب تشبیه می کند؛ وجه شبه،مباینت آنها و اختلاف جهت آنهاست؛ و طالب دنیا را به كسى تشبیه كرده كه ما بین مشرق و مغرب در حركت است زیرا طالب دنیا به هر مقدار در طلب دنیا همّت گمارد به همان نسبت از آخرت غافل مىماند و از آن دور مىافتد، و هر چه در كسب دنیا بیشتر بیندیشد، غفلت و دورىاش از آخرت بیشتر می شود و بالعكس. پس از آن، دنیا و آخرت را به دو هوو تشبیه می شود که در اینجا هم باز به ناسازگاری این دو باهم بیشتر تاکید دارد.
تفاوت زندگی در دنیا و آخرت به همین جا ختم نمی شود،و نکات بسیاری در آیات و روایات در این زمینه وجود دارد.
پی نوشت ها:
(1) نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 1133
(2) سوره عنکبوت، آیه 64
(3) سوره توبه، آیه 38
(4) نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 42 ، ص 128